خرید بک لینک

عزیزانم.

بیاید حالا که ساعت سهی بعد از نیمهشبه و من هم بیخوابی زده به سرم و هرکار میکنم مغزم پردازش اطلاعات وارده در طول روز رو رها نمیکنه که کپهی مرگمونو بذاریم، گوشهای از خرد اجدادی خودمو (:صدی شیشکی حضار) باهاتون در میون بذارم. (ایضاً، ژانر اینایی که میان حقایق بدیهی و مسلم عالم هستی رو با یه لحن فیلسوفانه و اینترهای فراوان و سه نقطهها و تعلیقهای -زررررعشک- ادبی توییت میکنن و حس میکنن مرزهای ادبیات فاخر رو در کسری از ثانیه هماندازه با حکیم ابوالقاسم فردوسی جابهجا کردهن.)

همونطور که متوجه شدید، در مورد قسمت خرد اجدادی چرت گفتم. البته در مورد سایر قسمتا هم محتمله که اندکی بیاندیشید (یا حتی نیاندیشیده بدونید که) چرت گفتهم. اما قسمت خرد اجدادی رو خودم هم معترفم که چرت گفتم، چرا که به قول حکیم فوقالذکر «به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم» و بیاید اسمش رو بذاریم «تجربه». تجربهای که پس از اون سرانجام بد به تجربیاتم افزوده شد و اونم این که، مهم نیست چقدر عاشق کارِتون هستین و چقدر همکارای محشری دارید و چقدر توی کارتون با استعداد و مسلطین. مهمترین المان تعیینکنندهی میزان آرامش روحیتون در محل کار، فقط و فقط رئیستونه. فردیه که دقیقاً بالای دستتونه. نه حتی صاحب اون بیزینس یا مدیر کل یا کسی که سیاستهای کلّی رو تعیین میکنه یا (در مورد تجربهی من) صاحب انتشارات، شخص بالا سریِ شما.

تو نمایشگاه کتاب امسال، من بر حسب تصادف توی دو تا غرفه از دو انتشارات با دو مدیر غرفهی متفاوت کار کردم. توی هردو غرفه همکارای به یک اندازه خوبی داشتم، توی هردو غرفه تایم شلوغی رو سپری کردم و به کتابای هر دو غرفه یه اندازه مسلط و علاقهمند بودم. لکن، اگه تجربهم به انتشارات اول (که اسمشو میذاریم واو) منحصر میشد، دیگه هرگز نمیخواستم تو زندگیم اسم نمایشگاه کتاب رو بشنوم، حالیانکه بعد از تجربهی غرفهی دوم (که اسمشو میذاریم ب) با خودم فکر کردم جاهایی وجود دارن که آدمی میتونه فروشنده باشه، لکن شرافتش رو بر سر چوب نزنه و فقط بفروشه. با خودم فکر کردم برعکس غرفهی واو که مدیر غرفه ذرهای براش اهمیت نداشت به کی، چی میفروشه و چطوری میفروشه، جاهایی وجود دارن که به قیمت پایین اومدن فروش وقتی کسی میاد دنبال کتابی از سن و سالش میپرسن و اگر کتابی مناسب سنشون نباشه، از معرفی کردنش خودداری میکنن. جاهایی که بر خلاف غرفهی واو، که به خاطر رفتار خود مدیر غرفه بچهها وسط حرف همدیگه میپریدن و وقتی میدیدن کسی زیاد خرید کرده/قصد خرید داره، با خودشون میبردنش فقط چون میترسیدن بهشون گفته شه زیاد نمیفروشی، هیچکس وسط حرف اون یکی نمیپرید با این که یه وجب جا بیشتر نبود و گاهی حرفامون تو هم قاطی میشد. کسی به کسی نمیگفت خوب نمیفروشی، چون اگر نمیفروختیم، همه با هم نمیفروختیم. چون حداقل از نظر من، بحث کتاب، یه سرمایهگذاری بلند مدته و میدونین؟ این چیزی بود که مدیر انتشارات واو میدونست و وقتی بچهها مزخرف میگفتن که فقط بفروشن، باهاشون دعوا میکرد.

ولی همونطور که گفتم، دلبندانم، اهمیت زیادی نداره که سیاست بالا دستی چطوریه، مهم میزان اجرای صحیحش توی محیطه. مهم این بود که وقتی در مورد یکی از بچههای «بِنداز» با مدیر عرفه حرف زد، طرف با علاقهی بسیار ازش دفاع کرد: «خیلی خوبه آقا، خیلی خوب میفروشه!» و اینطوری شد که روز پنجم نمایشگاه، من و جری عطای کار کردن زیر دست چنین انسان نفهمی رو (به رغم مدیر انتشارات بسیار نازنین) به لقاش بخشیدیم و اومدیم بیرون.

فقط برای این که یادمون بمونه مهم نیست چقدر عاشق کاری هستی، رئیست کسیه که تعیین میکنه اون کارو چطور انجام بدی و عزیزم، اگه تفاوت بین اصول اخلاقیتون بنیادینه و اگه اعصابی پولادین نداری، در اسرع وقت متن استعفانامهت رو تنظیم کن.

قبل از این که متن اخراجت تنظیم شه.

حک شده در دوشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1397ساعت 03:59 ق.ظ به دست ِ فراری| 4 نظر|

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 7 خرداد 1397 ساعت: 14:55

صفحه بندی