مرگ بر کاپیتالیسم خلاصه.
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 9:54
شنیدید میگن «گشتهام در جهان و آخر کار، دلبری برگزیدهام که مپرس.»؟ من و همسنگر هم گشتهایم در کانادا و آخر کار، خانهای برگزیدهایم که محض رضای خدایان راستین و واهی، فقط نپرسید.روتین خونه اینه که م
بازیگر کمالگراش
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 9:54
از وقتی اومدم کانادا، جلساتم با ماندانا یهمقدار عجیب شده. عجیب بودنش اینه که دارم چهرهی خودم رو اون بغل میبینم. گاهی دیدن چهرهی خودتون جلوی روانکاوتون و توی وضعیت صداقت مطلق، دانش عجیبی بهتون مید
سکانس «دنیای عجیب»ش
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 9:54
دنیا جای عجیبی شده. یا شاید همیشه جای عجیبی بود. به طور دقیقتر اخیراً دنیا برای من جای ناراحتکنندهای شده. آدمها مُد میشن. افراد به آدمایی جذب میشن که من حتی با خوندن یک کلمه از نوشتههاشون به عا
یک روز همین پنج صبحها...
-
تاریخ: 1398/1/7 ساعت: 2:34
برنامهی سال جدید؟بیشتر بجنگیم. س
دعای سال نو
-
تاریخ: 1398/1/7 ساعت: 2:34
ولی بنده بر آنم که اگر دانشجوی مصی
برای آیندگان*۲۸
-
تاریخ: 1398/1/7 ساعت: 2:34
قاصدکم.آن موقع مادرت با یک گوشی در 
You're stronger than you know. :)
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 16:38
ولی اگر همهچی تا آخر این قصهی هجرت ما به خوبی و خوشی یا به عبارت دقیقتر، همین فرمون بره جلو، میام بهتون میگم مهاجرت و تغییر خیلی بزرگ اینچنینی تو زندگی، واسه آدم هرچی نداشته باشه، اعتماد به نفس ر
بازیگر villain ـش
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 16:38
سیاهچال میخونید هر چیزی رو که یه فراری روی دیوار سیاهچالش حک کرده ! I’ve done so many things to so many people that I’m not proud of. حک شده در یکشنبه 13 آبانماه سال 1397ساعت 10:45 ق.ظ به دست ِ فراری|
اندر احوالات مهاجرت، یا! بر شیخ ما در فرنگ چه گذشت.
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 16:38
پیشنویسطوری *من خیلی از آن تیپهای راهکار بنویس و خلاصهی وضعیت بده نیستم. اساساً هم نمیدانم این نوشته ممکن است به درد چه کسانی بخورد و قرنها از آخرین دوران برو بیا داشتن این وبلاگ میگذرد و گمان
سکانس نمایشگاه کتابش
-
تاریخ: 1397/3/7 ساعت: 14:55
عزیزانم.بیاید حالا که ساعت سهی بعد از نیمهشبه و من هم بیخوابی زده به سرم و هرکار میکنم مغزم پردازش اطلاعات وارده در طول روز رو رها نمیکنه که کپهی مرگمونو بذاریم، گوشهای از خرد اجدادی خودمو (:صدی شیشکی حضار) باهاتون در میون بذارم. (ایضاً، ژانر اینایی که میان حقایق بدیهی و مسلم عالم هستی رو با یه لحن ...
Since we're living a fairy tale.. :)
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 21:47
من مینویسم. برای هضم کردن، برای فهمیدن، برای روشن شدن، برای ابراز خوشحالی یا ناراحتی یا تخلیهی خشمم، باید بنویسم. و الانم باید بنویسم.***همهچی تهش درست میشه. اونطوری میشه که باید بشه و به بهترین شکلش توی مسیر قرار میگیره. میدونین من همیشه آدم امیدواری بودم. به قول دوستام، با یه عینک صورتی روی چشمام ...
اونقدر دوستت دارم که جلوت وایمیسم.
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 21:47
میدونین، همهu200eجا بحث تعادله. کسی که راه میره و کسی که میفته، مهم نیست کجا. روی زمین صاف یا توی یه مسیر سنگلاخ یا بندبازی که توی ارتفاع داره روی یه سیم باریک راه میره. هر مسیری ویژگیهای منحصر به فرد خودش رو داره که باید توی حفظ تعادل لحاظ شه، ولی در نهایت، همیشه بحث تعادله. برای اکثر ما، برای آدما...
دوریِ عزیز، اعتراف میکنم که در برابر درمانت مقاومت کردم.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:47
دوری عزیز، مچکرم که به خانهمان آمدی و سعی کردی فوبیای عنکبوتی من را درمان کنی. در این مسیر فداکاریهای بسیار کردی - بابت گوشیت متأسفم. - صحنههای محیرالعقول دیدی - سعی کن هرگز در زندگیت به آن لحظات برنگردی و اگر برای رفاقتمان ارزش قائلی، مرورشان نکنی. - و در
Since we're living a fairy tale.. :)
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 4:47
من مینویسم. برای هضم کردن، برای فهمیدن، برای روشن شدن، برای ابراز خوشحالی یا ناراحتی یا تخلیهی خشمم، باید بنویسم. و الانم باید بنویسم. *** همهچی تهش درست میشه. اونطوری میشه که باید بشه و به بهترین شکلش توی مسیر قرار میگیره. میدونین من همیشه آدم امیدواری بودم. به قول دوستام، با یه عینک صورتی ر
کوچکهای بزرگ، بزرگهای کوچک×7
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:35
سیاهچال میخونید هر چیزی رو که یه فراری روی دیوار سیاهچالش حک کرده ! کوچکهای بزرگ، بزرگهای کوچک×7 حک شده در پنجشنبه 1 تیرماه سال 1396ساعت 10:26 ق.ظ به دست ِ فراری|
بازیگرِ "چیکار میتونم بکنم؟" ـش
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 6:35
مشکلی که پیش میاد، وقتی اتفاق ناخوشایندی میُفته.. که میتونه ترسناک یا غمانگیز یا هرچیزی شبیه این باشه، کنترل ذهنمو اون آرمینایی که از بیرون شبیه کوه یخه، دست میگیره. بهم میگن صرف بودنم کنارشون باعث میشه آروم شن. من اینو نمیدونم. ولی میدونم وقتی شروع میکن
مغزی مثل صدرِ غرب، حوالی غروب
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
همونطوری که کلهمو از توی تیشرت سفید تازه شسته شده با اون بوی محشر شویندهای که میداد بیرون میکشیدم، دور و ورم رو نگاه کردم و حس کردم حتی بیشتر از قبل خوابم میاد. فرهنگنامهی بدن انسان رو تموم نکرده بودم. کتاب فوتبال علیه دشمن رو حتی به یکچهارم هم نرسونده بو
بازیگر مغرورش!
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
من فکر میکنم مشکل از جایی شروع شد که من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هنوز توتفرنگی داشت و سیبزمینی سرخکرده و میشد شبا با یه لیوان چایی، کرهی بادومزمینی و نوتلا خورد، من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هایکیو داشت و Free و میشد با دوستات بری مسافرت، شبا انیمه ببینین و میوههای عجیب بخورید، تو
بازیگر "ناموساً؟!"ـش
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
"او" برای مدتی طولانی سعی داشت به من این واقعیت رو بفهمونه که حسادت به یکی یا المشنگه راه انداختن سرش، در واقع به رسمیت شناختنِ اون فرد و آدم حساب کردنش در مقام مقایسه با خودمه و من این رو نمیفهمیدم، تا یکی دو روز پیش که دخترک چهاردهسالهای بهش توی اینستا پیشنهادات شگفتانگیزی - نمیدونم باید از
تمام بوهای دنیا آدمکُشهای بالقوهاند.
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
من از رژ جدیدِ مادر میترسم، مامان. بویِ تو رو میده. نه چون هردفعه بو میکنمش قلبم از جاش کنده میشه یا چون یخ میکنم یا چون انقدر دَمِ بدونِ بازدم دارم که نفس کشیدنم مختل میشه یا چون.. میمیرم. چون باعث میشه یادم بیاد وقتی بغلم میکردی، همهی دنیا چقدر قشنگتر بود. چون باعث میشه یادم بیاد وقتی