خرید بک لینک

پیشنویسطوری

*من خیلی از آن تیپهای راهکار بنویس و خلاصهی وضعیت بده نیستم. اساساً هم نمیدانم این نوشته ممکن است به درد چه کسانی بخورد و قرنها از آخرین دوران برو بیا داشتن این وبلاگ میگذرد و گمانم حتی رفقای قدیمی هم تک و توک سری به اینجا بزنند، فلذا خیلی از فرنگ و مصائب آن حرف نمیزنم. با در نظر گرفتن این نکات، بدانید و آگاه باشید که این پست قرار نیست چندان مالی هم باشد.*

*باب اول: انعطافپذیر باش تا کامروا باشی

اول و آخرش همینه. یعنی به نظرم تو کل زندگی قضیه همینه. این که یه لحظه توی موقعیتی که ایستادی مکث کنی، فکر کنی و از خودت بپرسی: میتونم عوضش کنم؟ میتونم جور دیگهای انجامش بدم؟ میتونم ازش بیام بیرون؟ نه؟ پس قبولش کن و عوض شو.

سرد بود. من تو ایران هم آخرای پاییز یا زودتر شروع میکردم دوتا شلوار پوشیدن. یهبار زنداییم به خنده گفت: «تو از الان دوتا شلوار پات میکنی، زمستون رو میخوای چیکار کنی؟» فکر کردم. زمستون رو میخواستم چیکار کنم؟ دووم نمیارم. عوضش نمیتونم بکنم. جور دیگهای نمیشه انجامش داد. نمیتونم از زیر پیاده رفتنها و تو ایستگاه اتوبوس معطل موندن شونه خالی کنم. کسی نیست که نازمو بکشه، ازم مواظبت کنه، جور حواسپرتیها و گیج بودنای منو بکشه. باید رو پای خودم وایسم. باید عوض شم. باید از این قضیه زنده در بیام و نمیتونم کسیو نگران کنم. چطوری به سرما عادت کردم؟ شروع کردم کم کردن لباسام. وقتی سوار اتوبوس یا اسکایترین میشدم کاپشنمو در میاوردم. یه شب هم یادمه، داشتم میلرزیدم. هنوز عادت نداشتم. یه صدایی تو ذهنم گفت سرده. قبولش کن. کاریش نمیتونی بکنی.

قبولش کردم. قبول کردم دیگه نمیتونم برم پای یخچال و دنبال چیزایی بگردم که خوشحالم میکنن. قبول کردم نمیتونم دیر کنم و تاکسی بگیرم. قبول کردم کولهم سنگینه، هوا سرده، درسا سختن و من به اندازهی بقیه باهوش نیستم. عوض شدم. اعتماد به هوشم رو کنار گذاشتم و به قول بقیه خرکاری رو جایگزینش کردم. به جای یه ریونکلایی مغرور تبدیل به یه هافلپافی سرش-به-کار-خودش شدم. به جای یه سرمایی گیج و حواسپرت تبدیل به اونی شدم که هر روز صبح اپ هواشناسی رو قبل از بیرون رفتن از خونه چک میکرد و محض احتیاط، یه بارونی کیسهای یه بار مصرف هم توی کولهش داشت. تبدیل شدم به کسی که ساعت رفت و آمد اتوبوسا رو حفظ میکرد یا حداقل چک میکرد. کسی که رژیم غذاییش سالم بود و میتونست غذای چینی بخوره و چیزی نگه. کسی که هیچ ردی از خودش توی خونهای که یه اتاق ازش اجاره کرده بود به جا نمیذاشت و اتاقش همیشه تمیز و مرتب بود.

چون حالا دیگه شرایط اینه. و من نمیتونستم آرمینای ایران رو بیارم کانادا. چون کانادا آرمینای خودش رو میخواست.

و دووم آوردم. با شادیهای کوچیک. با کشف استیپل و ایندیگو و مایکلز. با جورابهای کلفت کتابخونی و با عشق داشتن یه ماگ که روش نوشته: I can, and I will.

*باب دوم: همخانهای برگزیدهام که مپرس.

نکتهای که هست، اینه که همخونهی من (به قول خودم: همسنگرم) بچهی خوبیه. یعنی من تجربهای در این راستا که چطور با همخانههای عوضی و دریوری کنار بیایم، ندارم. صاحبخونهی قبلیم خیلی اذیت کرد و برای همین من الان که اومدم این خونه به رغم تفاوتهای شدیدم با همسنگر حس میکنم تو بهشتم. :))

اما تفاوتها. یه چیزی رو بدونید: یک آدم برونگرا همیشه یک آدم برونگراست و یک درونگرا همیشه یک درونگرا میمونه. همسنگرم درک بالایی از اخلاق درونگراها داره، میفهمه یعنی چی عاشق کتاب باشی و بخوای یه کنجی توی خودت مچاله شی و از جات تکون نخوری. با این حال، برونگراست. عاشق صحبت کردن و به اشتراک گذاشتن و بیرون رفتن و ماجراجویی و کشف جهان بیرون، وقتی که من از یه حدی بیشتر با دنیای بیرون قاطی میشم احتیاج دارم جهان درونم رو از نو سر و سامون بدم. دو سه روز اول وقتی در اتاقش باز بود و کارش داشتم، بدون این که برم جلوی درش و یه جوری که توی اتاقو نبینم دولا میشدم در میزدم و بسیار براش عجیب بود. :)) فکر میکنم هنوزم براش آدم عجیبغریبیم. دقیقاً همونطوری که صدف یه وقتا متحیر میمونه که من چرا اینطورم؟ یا من متعجب میمونم که اون چرا اینطوره. و برای من و صدف خیلی طول کشید به هم عادت کنیم (و جری رو داشتیم که یه چیزی بین من و اون بود) و فرض میکنم من و همسنگرم هم یه مدت طولانیتر باید با چشمای گرد همدیگه رو نگاه کنیم یا موهامونو بکشیم که خدایا این چرا اینطوره تا بالاخره اخلاقای هم دستمون بیاد. :))

ولی اگر خیلی درونگرایید، مث من، و به صورت پیوسته نیاز به سکوت و آرامش دارید، وقتی میبینید کسی خیلی بجوش و بگو بخند و برونگراست، دقت کنید. شاید با هم کنار بیاید، شاید نه، ولی در هر صورت مدتی اصطکاک (در مورد شما بیشتر درونی) خواهید داشت.

از طرف دیگه، در نظر داشته باشید که خونهی باباتون (خالهتون؟ مامانتون؟) نیستید. خانهایست که در آن دو نفر سهم مساوی دارند. مثل من گیر ندید که اینجا مرتب نیست اونجا مرتب هست و به نظافت منزل توجه داشته باشید و مثل همسنگرم موقع تلفنی صحبت کردن فریاد نکشید. که خیلی سخته، باز از اونجا که ما هردو تکفرزند بودهایم و پادشاهان خونههامون. مضافاً در نظر داشته باشید که تعریف آدمها از صفات مختلف با هم فرق داره. مثلاْ، من و همسنگرم جفتمون آدمای مرتبی هستیم، ولی به شیوههای خودمون. اگر در اتاق من بسته باشه و من تازه اومده باشم خونه یا تازه رفته باشم بیرون، هیچ اثری از رفت و آمدم در هیچ گوشهای از خونه دیده نمیشه. پنداری نه خانی اومده نه خانی رفته. از طرف دیگه شما کاملاً میتونی رد فعالیتهای همسنگر در طول روز رو توی خونه بگیری. اینجا اومده ظرف شسته، اونجا آشپزی کرده، اونجا مسواک زده، فلان چیز و بهمان چیز رو خورده و ظرفی که شسته توش این بود و همینطوری بگیر برو تا آخر. همین آدم اما در اتاقش رو که باز کنی فرشتگان صور مینوازند و تکشاخها شیهه میکشند و رنگینکمان و گلیتر گلیتر و ستاره ستاره بس که با سلیقه و مرتب و منظمه. از طرف دیگه، در اتاق من رو باز کنید چنین میپندارید که جنگی خونین در این مکان رخ داده و بقایا و اجساد مثلهشدهی سربازان به هر سو پرتاب شده و حتی ممکنه زیر میزم سر بریدهای چیزی پیدا کنید. وقتی از ایران برگشتم، همسنگر اتاقمو مرتب کرده بود، من رفتم توی اتاق خوابیدم و اومدم بیرون و همسنگر اتاقمو که دید دادش در اومد: اتاق مث دستهگل تحویلت دادم بذار دو ساعت بگذره آخه بعد اینطوریش کن!

میگم یعنی. و تازه به نظر من ما دوتا همخونههای خوبی هستیم. با هم کنار میایم و زبون همدیگه رو میفهمیم. سلیقهی غذاییمون نزدیکه، بودجههامون تقریباً یه اندازهست و هوای همدیگه رو داریم. تا حالا خونه رو که منفجر نکردیم. :))

ولی شما حواستون رو جمع کنید. من توی خونهی قبلی زیاد اذیت شدم، به خصوص که طرف صاحبخونه بود، نه همخونه. خونههای خیلی نو و تازه بازسازی شده رو دورشو خط بکشید. تا حد امکان مستأجر اول کسی نباشید. قرارداد طولانیمدت نبندید تا نفهمیدید صاحبخونه/همخونهتون چطور آدمیه. از اول برای همخونه روشن کنید چطور آدمی هستید: شلوغ. ساکت. خلاق. بیحوصله. بداخلاق. فرض کنید میخواید ازدواج کنید خلاصه. با این فرق که فرض اینه که با کسی ازدواج میکنیم که عاشقشیم، ولی اون المان عشق یا حتی دوست داشتن توی همخونه بودن وجود نداره.

و منالله التوفیق خلاصه و این بود انشای من. :دی

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت: 16:38

صفحه بندی