خرید بک لینک

ولی اگر همهچی تا آخر این قصهی هجرت ما به خوبی و خوشی یا به عبارت دقیقتر، همین فرمون بره جلو، میام بهتون میگم مهاجرت و تغییر خیلی بزرگ اینچنینی تو زندگی، واسه آدم هرچی نداشته باشه، اعتماد به نفس رو خواهد داشت. یعنی آدم بعدها برمیگرده به این روزاش نگاه میکنه، به روزایی که چش تو چش بزرگترین ترسهای زندگیش شد، روزایی که تنها بود، روزایی که همزبون نداشت، روزایی که از این سر دنیا با "او"ی اون سر دنیاش دعواش شد و گریه کرد و سخت بود، روزایی که صفحه پشت صفحه باید پروژه و گزارش و مقاله به انگلیسی مینوشت، روزایی که کتابِ فارسی نداشت و فقط انگلیسی میخوند، روزایی که هر موقعیت آوکواردی رو باید با زبون دست و پا شکستهش هندل میکرد، روزایی که نمیدونست فرق این کنسرو کوفتی با اون کنسرو کوفتی چیه و هیچ مارکی رو نمیشناخت و جاهای جدیدی باید میرفت که حتی اگه ایران هم بود گم میشد، چه برسه به کانادا، روزایی که نمیتونست چیزایی رو که بلده انتقال بده و نمیدونست چیزایی رو بلده، چون اصلاً به یه زبون دیگه بودن، روزایی که خسته بود، دیرش شده بود، مسیرو اشتباه رفته بود، گم شده بود، و هیچ انتخاب دیگهای جز معطل موندن برای اتوبوس بعدی نداشت، روزایی که حس میکرد داره سرما میخوره و پر میشد از ترس که اگه اینجا بیفته، هیشکی نیست مراقبش باشه، روزایی که سرتاپا کفی آب حموم یهو میشد زمهریر و به زور کتری برقی و قمقمه و حوله باید خودشو میشست، روزایی که.. خیلی روزایی که..

آره خلاصه. آدم تهش برمیگرده به این روزا، به مقالههای سابمیت شده و گزارشهای ارائه شده و پرزنتیشنهای انتخاب شده و کتابهای خونده شده و دعواهای به آشتی منجر شده و لبخندهای راه دور و جنگیدنها و بردنها و تحت کنترل نگه داشتنها و با خودش میگه: «پسر. من از پس اینا بر اومدم. عیبی نداره. بقیهشم میتونم هندل کنم.»

چون یه بار با یه دست به صخره از لبهی پرتگاه آویزون مونده و فهمیده قویتر از چیزی بود که فکر میکرد.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 3 بهمن 1397 ساعت: 16:38

صفحه بندی