میدانید، "او"ی من، بر خلاف خودم، اصلاً کلمهباز نیست. ندرتاً حرف میزند و آن وقتهایی هم که به حرف میآید، راحتترین و کوتاهترین کلمات را استفاده میکند. با معیارهای امروزی راستش را بخواهید، نه روشنفکر حساب میشود نه از آن مرد رومانتیکهاییست که مثل پروانه دور و بر زنش بچرخد و حسادت هرکسی را برانگیزد. اصول قدیمی سفت و سختی دارد که هرچه بین ماست، باید بین ما بماند. میخواهد گرفتن دست و "عزیزم" گفتن و در آغوش کشیدنی باشد، میخواهد دعوا و قهر و دلخوری و بگو مگویی. نهایت نشانهی "او" بودنش در جمع، گرفتن دستم است و نهایت دعوایش جلوی بقیه، با اخم گفتنِ "با من جلوی بقیه جر و بحث نکن".
"او" ولی، از آن مردهاییست که سرت را وسط گفتگویی بالا میآوری و میبینی از بالای لیوان چایش با لبخند تو را نگاه میکند و میدانی این فیلم رومانتیک بازیش نیست. از آن مردهاییست که یادش میماند من عاشق گل نرگسم و با همهی منطقی بودنش، آخرین اسکناس مانده در جیبش را میدهد برای خریدن یک دسته گل نرگس. از آن مردهاییست که میداند من عاشق مدادرنگیم و برایم مدادرنگی بیست و چهار رنگی میخرد که تا سالها بعد از خریدنش با دیدنش ذوق کنم. میداند خمیربازی دوست دارم و برایم خمیربازیهای رنگی رنگی معرکهای میخرد که نیمهشبی در خانهی خودم بیرون بیاورمشان و میان انگشتان نگرانم، ورزشان بدهم. "او" مرد رومانتیکی نیست و فیلم بازی کردن نمیداند، ولی خوشحال کردن من را بلد است و میداند تا آخر عمرم آن دسته گل سرخی که شب تولدم فرستاد دم خانهمان، یادم خواهد ماند.
"او" صداقت خشن یک مرد قدیمی را دارد. صادق، آرام، خونسرد و کمحرف. گوشهای مینشید و خانمم و عزیزم و عشقم و امثالهم بلد نیست. با زبانبازی تعریف کردن از یک زن و به دست آوردن دلش را بلد نیست. دموکراسی هیچجوره در کتش نمیرود و در بهترین حالت، اگر خودرأی نباشد، طرف حق است. صدایش هم مثل خلق و خویش، بالا و پایین و هیجانات ناگهانی ندارد. یک خط صاف آرامشبخشِ بَم و دوستداشتنیست. میدانید..؟ صدای مردیست که میتوانی به او اعتماد کنی.. :)
همهچیز در مورد همین است. صداقت سختش، صداقت مردیست که میتوانی به حرفهایش اعتماد کنی. سرسخت بودنش در حفاظت از اصول و عقایدش، سرسخت بودن درخت بلوط پیریست که ایمان داری در دل طوفان تاب میآورد. خشونتش حتی، خشونت دستهای پینهبستهی کشاورزی بیپیرایهست که در پایان روزی طولانی، خسته و دردمند، خم میشود و گلی را با ملایمتی که از دستان خشنش بعید است، نوازش میکند.
دستان پادشاهم خشک و زخم خورده، ولی قلبش نازک است. یکجورهایی، "او" همیشه من را به یاد پادشاهم میاندازد و باور کنید این والاترین درجهایست که در نظر من، یک مرد میتواند به آن برسد. :)
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی