نمیدونم چرا وایسادم جلوی کتابخونهی مامان اینا و شروع کردم تماشای کتابای پادشاهم و مادر. شیطان صفتان. شازده کوچولو. بردهی رقصان. ماجراجوی کوچک. لکلکها بر بام. مجموعهی هدایت. پرندهی خارزار. شور زندگی. اووه.. چقدر کتاب.. چقدر کتاب قدیمی و چقدر کتابای جدید. تمام کتابای احمد محمود. همسایهها. کتابهای عزیز نسین. کلیدر. همه کتابای پادشاهم اولشون تاریخ داشت و همه کتابای مادر حداقل صفحهی اولشون تا خورده بود. دنیای شگفتانگیز کتابا..
بچهتر که بودم کتابخونهمون این نبود. من که کتابخونه نداشتم و کتابخونهی خانواده، یه کتابخونهی چوبی بزرگ و از نظر من، به عظمت تموم دنیا بود. هنوزم یادم میاد چطوری پایین کتابخونه وایمیسادم و روی پنجهی پام بلند میشدم و اون همه کتابای گنده رو میدیدم و خیره میموندم بهشون. چه هیجانی داشت انتخاب از بینشون. با چه ولعی.. انگار دزدیده باشمشون.. میرفتم روی کاناپه و آویزون میشدم به شیشهی ویترین کتابخونه و کلیدو توی قفل میچرخوندم. شیشهی طبقه بالا بالاییه رو خودم کج کرده بودم اصن. :)) بهترین چیزی که میشد از تخممرغ شانسیا و تویباکسها و از اینجور چیزا در آورد، این چراغقوه کوچیکا بودن واس وقتایی که شبای مدرسه بود و باید یه تایم خاصی میخوابیدم، ولی هنوز کتابو تموم نکرده بودم. با کتاب میرفتم زیر پتو و خفه میشدم تا بالاخره خوابم ببره. نصف حواسم به کتاب بود، نصف حواسم به صدای پاهایی که میومدن سمت اتاقم. که کتابو هُل بدم زیر پتو یا بالش - به اقتضای موقعیت - و خودمو بزنم به خواب. پادشاهم خوب بود، قدماش سنگین و پر سر و صدا بود. امان از وقتایی که مادر خونه بود یا بعد از من میخوابید. مادر، فکر کنم یه بار اینجا نوشته بودم، قدماش سبک و بی صدا بودن. یهو میدیدی سایه افتاده تو اتاقت و باس همونطوری که بودی خشکت میزد، با این امید واهی که مادر نفهمه تکیه داده به آرنج، موقعیت غریبیه برای خوابیدن. :))
یه وقتایی هم بدیهتاً مچمو میگرفتن. آهااا یادم اومد چی شد که دیگه کتابا رو هُل ندادم زیر بالشت. میومدن دستشونو میکردن زیر بالشت و کتابمو میکشیدن بیرون. یا میتونستم خوب خودمو بزنم به خواب و اونا هم حوصلهی دعوا کردنمو نداشتن، فرض میکردن خوابم بُرده و کتاب مونده، یا اوضاع بیخ پیدا میکرد. :)) تخت قبلیم محشر بود. فاصله بود بین تشک و دیوارهی چوبی تخت، بعضی وقتا - مخصوصاً اگه قرار بود در حال درس خوندن باشم - کتابمو سریع مینداختم اون پشت. :)) یا مثلاً کتابای نمایشگاه لعنتی که همیشه دم امتحانای خرداد بود و میذاشتن تو طبقهی بالاییِ کمد و درشم قفل میکردن تا بعد امتحانا بخونمش. بدیهتاً وقتی کسی خونه نبود به اونا هم دستبرد میزدم. بعد بدیش این بود که امتحانا که تموم میشد و کتاب خوندن آزاد، اوووووووون همههههه کتابی که از نمایشگاه خریده بودیم رو همهشونو خونده بودم و هیچ میلی بهشون نداشتم. :))
یکی از بدترین اتفاقات دنیا هم این بود باتری چراغقوهی کوچیکم وسط کتاب خوندن تموم میشد. :| یه وقتایی انقدر بهم فشار میاورد این اتفاق که میرفتم دم در مینشستم با نور سالن کتاب میخوندم. بعد صدای پا که میومد باس میدیدین چطور کعنهو کاسیاس به سمت توپ، شیرجه میزدم رو تختم و گاهی شدت عمل انقد بالا بود که تخت سُر میخورد روی سنگ و صدای ناهنجاری ازش بلند میشد. :)) الحمدلله انقدر اتاقم همیشه بهم ریخته بود که برای خانواده سؤال نمیشد اون کتابه وسط اتاق چیکار میکنه. :)) همونطور که دم امتحانا همیشه کف اتاقم دو سه تا کتاب غیر درسی دور و ورم پخش و پلا بود و پادشاهم فقط میومد، نگاه "خر خودتی"ای مینداخت بهم و میرفت. مادر بنده خدا میموند که الان کدوم کتابو برداره ببره و کدومشون رد گم کنیه. :)) بعداً بهم گفت این یکی از بزرگترین چالشهای زندگیش بوده. :)) مادربزرگه طفلی ولی هیچوقت خدا رو شکر به ذات خبیث من پی نبرد. قربونش برم میومد میگفت: «درستو بخون مامان.» و همین. گاهی وقتا به نظرم مادربزرگه از همهشون بیشتر متوجه میشد دارم چیکار میکنم و حتی مقابله و نگاههای "خر خودتی" هم بیفایدهس و فقط دلش میخواست.. همم.. میدونین..؟ فقط هیچوقت هیچی نمیگفت.. :)
وایساده بودم جلوی کتابخونهی خانواده. کتابا رو نگاه میکردم و همه اینا واسم مرور شد. شبای امتحان کتاب خوندنا. زیر پتو کتاب خوندنا. توی حموم کتاب خوندنا. یه حجم زیادی از کتابام اینطوری نابود شدن که با خودم میبردمشون تو حموم میخوندم. :)) همهجا.. هرجا که میشد.. مهمونیای خونوادگی که میرفتیم و من دنبال کتابخونهشون میگشتم. کتابایی که شروع میکردم به خوندن و گاهی قرض میگرفتم چون تموم نشده بودن. مثل آب دریا بود لعنتی.. مثل آب دریاست. هرچی بیشتر میخوردی، تشنهتر میشدی. چه میل دیوونهواری داشتم به خوندن.. چه عطش تموم نشدنیای.. چه وسوسهی غیر قابل مقاومتی..
جلوی در اون کتابخونه، یاد کتابخونهی بزرگ قدیمی پادشاهم و مادرم افتادم. کتابخونهای که به دراش آویزون میشدم و الان یادم اومد یه بارم شیشهشو شکستم چون بیهوا همه وزنمو انداخته بودم روش تا دستم به یه کتابی که ته طبقه بود برسه. به شکل معجزهآسایی چیزیم نشد. به شکل معجزهآسایی تو تموم اون سالایی که برای برداشتن کتابای ممنوعه به هزار ژانگولربازی متوسل میشدم چیزیم نشد. و من انگار اهمیتی هم نمیدادم.
میدونین..؟ اون درا.. در شیشهای کتابخونهی قدیمی.. درِ اون کمد بالایی که کتابای نمایشگاه رو میذاشتن توش.. همهشون.. برای من مثل در اون کمدی بود که به نارنیا ختم میشد.
پشتشون یه دنیای جادویی و شگفتانگیز بود..
که آرزو میکردی هرگز ازش بیرون نیای.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی