خرید بک لینک


خیلی وقت پیشتر، شاید حدود یک سال پیش، سارای برگشت بهم گفت: «فهموندن دوست داشتنت به تو یه پروسهی طولانی و زجرآوره.» و راستش رو بخواین، اون موقع نه تنها حق داشت، بلکه "طولانی" و "زجرآور" دقیقاً کلماتی نبودند که حق مطلب رو ادا کنن. این که کسی منو به این باور برسونه که طرف منو دوست داره یا برام ارزش قائله، کار تقریباً غیر ممکنیه که میتونم بگم منهای پادشاهم و مادربزرگه، افرادی کمتر از یک انگشت دست موفق شدن به انجام برسوننش. نه این که محبت آدما رو نبینم و یه جایی گوشهی ذهنم جا خوش نکنه که فلانی فلان کارو برای من کرد. فلانی، فلان حرفو برای من زد. کوچیکترین چیزی برای من خیلی ارزشمند میشه. در واقع چیزای کوچیک برای من خیلی ارزشمندن. سنگ آرزوهایی که ریحانه برام درست کرده. نقاشیهای علی. نقاشی جیمز. گردنبندی که لیلی برام فرستاد و گردنبندی که اسنایپرم خرید. اصرار سرسختانهی مصطفی به این که منو اون یکشنبهی کذایی بکشه از خونه بیرون و دستکشی که "او" بهم داد و مال خودش بود. سادهترینش اون جعبهی نسکوییک که قبلاً در موردش نوشتم. 


میخوام بگم من اینا رو میبینم و یادم میمونه. فقط خودمو دست بالا نمیگیرم. فکر نمیکنم من آدم خاصی باشم.. یا برای اون آدما خاص باشم. سعی میکنم یا بهتره بگم سعی میکردم تا حد امکان دوری کنم از این حس. چون من، همونطور که جری گفت، آدم احمقیم. من همیشه احساسمو درگیر میکنم.


ولی اخیراً دو نفر دقیقاً یک جمله رو کلمه به کلمه مشابه، بهم گفتن و باعث شدن بالاخره امشب من حس کنم شاید واقعاً حق دارن؟ شاید من "خیلی خودمو دست بالا میگیرم"؟ شاید من بیدلیل فکر میکنم برای آدمایی مهمم و بعد طرف مجبور میشه برای این که موقعیت رو مشخص کنه، خیلی روشن و صریح بگه خیلی خودتو دست بالا میگیری؟ شاید برای این که اونایی که دوسم دارن، اونطور که سارای گف، اذیت نشن، از اونور بوم افتادم؟ هرچیز ساده و بیدلیلی رو جدی گرفتم و دقیقاً مثل خودم، احساسمو درگیر کردم؟ دارم فکر میکنم زیادی خودمو دست بالا گرفتم.. این که تو کسی رو دوست داری، این که تو به کسی اعتماد میکنی و توی جایگاه خاصی توی زندگی خودت قرارش میدی، به این معنی نیست که تو هم برای اون آدم جایگاه خاصی داری. شاید تو صرفاً یه نفری هستی که وجود داری. و خب خوشحاله از بودنت. ولی به این معنی نیست که توی پازل زندگیش جا داری. 


من آدمیم که فرق بین Flirting و Being nice رو نمیفهمم. فکر میکنم نتیجتاً خیلی منطقیه که فرق رفتار کسی که منو دوستم داره و براش یه جایگاه خاص دارم تو زندگیش  رو با رفتار کسی که صرفاً داره سعی میکنم خوب و خوشرفتار باشه، متوجه نشم. من واقعاً خودمو اخیراً دست بالا گرفتم. کاری که من میکنم، به قول دوری، تابعی مستقل از احساسات و تفکرات طرف مقابلمه. 


برچسب: why are you being so nice to me,why are you being so nice to me breakfast club,why are you being so nice to me because you re letting me, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی