ولی من یک روز داستانمان را اینطور تعریف میکنم "او" جان. که هوا سرد بود. که شهر کثیف بود. که غصه داشتیم گهگاه و نگرانی و کابوسهای شبانه که خواب را میگرفت از چشمهایمان. که ترس داشتیم و آینده مثل آسمان تهران، پر از دود و محو و نامعلوم.
ولی روزی روزگاری دست من را گرفته بودی که برسانیم خانه و در دست دیگرم، دستهی نرگسی که برایم خریده بودی. دست من را گرفته بودی گمانم که با جست و خیزهایم یک وقت از زمین جدا نشوم و بروم آن دور دورها و با نیمچه نیشخندی نگاه میکردی ذوق کردنم از آمدنت را. تعریف میکنم که ماشین نداشتیم. پول نداشتیم. چیزی نداشتیم. ولی برایم شکلات آورده بودی و گل نرگس. و من عاشق آن جورابهای خرس قطبیداری شده بودم که با تو دیدم. که در ازای این که مرا برسانی خانه، که کابوسهایم را بگیری، قول داده بودم همان چیزی را به تو بگویم که به لیوان چایم گفتم و تو حسودی کرده بودی. قول داده بودم بگویم: «لبخند تو خلاصهی خوبیهاست.» و انگار که نمیدانستی آن موقع که داشتی نگاهم میکردی و لبخند میزدی و گفتم همانطور بمانی تا عکس بگیرم. که شاید نگاه چشمهای قهوهایت که حالا عسلی شده بودند و هروقت من را نگاه میکردی عسلی میشدند، در دوربین به دام بیفتد. که به آب نارنگی حسودی میکردی و به چای حسودی میکردی و به آسا باترفیلد و لیکلن باروز و مایکل اسکافیلد و هر موجود ذیحیات و غیر ذیحیاتی که من دوست میداشتم یواشکی در خلوت خودت و گهگاه آشکارا حسودی میکردی و من میخندیدم تا آن که جدی من را نگهم داشتی و.. نگاهت.. صدایت.. بَم و گرفته و بیقرار و محکم.. که «کسی رو جز من دوست نداری.»
ما چیزهای زیادی نداشتیم "او" جان. چرا سختی داشتیم. راز داشتیم. نگرانی و فکر و خیال آینده داشتیم. ولی بخواهیم خلاصهش کنیم.. یک دستهگل نرگس داشتیم و یک دسته گل سرخ برای مناسبتی سالی یک بار مثل شب تولد. یک حلقه با پرندهای بر رویش و یک بسته شکلات و..
دستانی که در هم گره خورده بودند.
آدم مگر بیشتر از دستی که محکم نگهش دارد و چشمهایی که برای او - و فقط برای او و نه هیچکس دیگر - عسلی میشوند، در زندگیش چه میخواهد "او" جانِ من..؟
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی