خرید بک لینک


من چیزهای ساده و معمولی رو دوست دارم. بودن کنار آدمهایی که دوسشون دارم، توی روزمرههاشون. بودن سر کلاس دانشگاهشون. قدم زدن باهاشون تا مغازه برای خرید خونه. کنارشون بودن وقتی دارن درس میخونن. شنیدن توضیحشون در مورد این که درسشون چی هست و چی میگه و فردا اصلاً چه امتحانی دارن. حرف زدنهای ساده در مورد چیزهای پیشپا افتادهشون. همه دوست دارن توی سختیا کنار عزیزانشون باشن و منم استثنا نیستم. ولی گاهی این کنارشون بودن به خاطر این نیست که بتونم حمایتمو بهشون نشون بدم. گاهی فقط میخوام همه جنبههای وجودشون رو دیده باشم. بدترین تا بهترینش رو.


تو چند روز گذشته، من سه - چهار تا تصویر داشتم که توشون قلبم پر بود از آرامش و یه خوشحالی لطیف و زیرپوستی. یکیشون اصلاً موقعیت معمولی نبود. خیلی خیلی غیر معمول بود به واقع ولی یکی از قشنگترین چیزایی بود که توی این چند وقت اخیر داشتم. یکی دیگه رو واقعاً نمیخوام در موردش حرف بزنم و دوتای دیگه، دوتا اتفاق خیلی معمولی بودن. 


یکیشون، صبح یه روز مزخرف بود که من زودتر از بقیه بیدار شدم، دوش گرفتم، خونه رو مرتب کردم و صبحونه رو آماده کردم تا بچهها رو بفرستم دانشگاه. برای یکی لقمه گرفتم و پیچیدم تو کیسه که وقتی تا شب بیرونه، گرسنهش نشه و اون یکی رو هم سر سفره حواسم بود صبحونهشو کامل بخوره. یکیشون سرما خورده بود و اون یکی هم پاش پیچ خورده بود، قرص هرکدوم رو دادم و مطمئن شدم نپیچونده باشن. ظرفای صبحونه رو شستم و وقتی بالاخره اونی که باید صبح میرفت سر کلاس، رفت، من احساس کردم.. میدونین..؟ کاریو که میتونستم انجام دادم. جمع جورش کردم. یه نظمی به زندگیمون دادم. واسه اولین بار تو عمرم، دیگه اون جملهی گلی که «تو مامان خوبی میشیا!» یا جملهی شازده که «به "او" بگو من گفتم تو زن زندگیای!» به نظرم مسخره نیومد. من میتونستم مسئولیتپذیر باشم و اگر زمان و مکان اجازه بدن، اونقدرا هم فاجعه نیستم توی مدیریت کردن اوضاع. دقیقاً همون فکری که شب قبلش، وقتی توی موقعیت واقعاً دیوونهکننده سعی میکردم خونسرد باشم و کسی که کنارمه رو آروم کنم و بهش برسم، براش چایی ببرم، براش کارتون بذارم حواسش پرت شه، بخندونمش و در نهایت راضیش کنم بخوابه تا اوضاع مرتب شه، به ذهنم رسید. از معدود مواقعی تو زندگیم بود که فکر کردم.. هی.. شاید اونقدرا هم مزخرف نیستی. و در نتیجهش صبح روز بعدش ادامه دادم. مثل این بود که.. حسش اینطوری بود که: تو نمیتونی الان محکم باشی. تو نمیتونی الان خودت رو جمع کنی. تو احتیاج داری رها کنی.. اوکی. من میگیرمش. تو یه آغوش برای گریه کردن لازم داری، اوکی. من اون آغوش میشم. یه کوه ظرف توی سینک هیچکسو خوشحال نمیکنه، اوکی. من اونا رو میشورم. خونهی بهم ریخته کمکی به آرامش کسی نمیکنه، اوکی. من درستش میکنم. یه صبحونهی خوب، همیشه باعث میشه زندگی بهتر به نظر برسه.. خب پس.. من این صبحونه رو آماده میکنم. 


این یه کار معمولیه. این هیچی نیست. زندگی روزمرهی تقریباً همه آدماییه که من میشناسم. ولی برای من معنی داره. برای من آرامشبخشه. اون سکوت و در عین حال پویاییِ انجام کارهای ساده، وقتی هیچ کار شگفتانگیزی ازت برنمیاد.


دومین اتفاق تقریباً به همین سادگی بود. "دانشگاه رفتن". خیلی ساده و عادی، قرض گرفتن مقنعه از یکیشون و مانتو از اون یکی، بیرون اومدن از خونه، یه کم توی ایستگاه اتوبوس لرزیدن، سوار اتوبوس شدن و خط عوض کردن و توی راه، کم و بیش سکوتی که بین دو تا عضو از یه خانواده میتونه باشه. نمیدونم فرقشون رو تشخیص میدین یا نه. سکوت از روی دلخوری یا دلمشغولی یا غریبگی و حرفی برای زدن نداشتن نه. سکوتی که اطمینانبخشه. "این آدم همیشه هست و من همیشه میتونم کنارش باشم تا همه حرفامونو بزنیم. پس ما به اندازهی کافی وقت برای سکوت کردن داریم." و راستشو بخواید، به نظر من هیچی بیشتر از سکوت، به آدم نشون نمیده اون ارتباط از نظر طرفین چقدر قراره پایدار باشه.

رسیدن به دانشگاه و رد شدن از جلوی حراست. دیدن همکلاسیاش. خندیدن باهاشون. شوخی کردن باهاشون. به خوبی همون تماشای مثلاً درس خوندن شب قبلش. دیدن استادی که دوسش داشت و نشستن سر کلاسش. یه جورایی نشونهدارتر، نشستن سر آخرین جلسهی اون کلاس باهاش. جایی که استاد یه چیزی میگه و تو برمیگردی با خنده نگاش میکنی و میفهمی فلان حرکت فلان موقعش واس چی بوده.. یا بعدتر، توی جمع که بحث افسردگی پیش میاد، رفرنسی میدی به حرف اون استاد که با هم سر کلاسش بودین. تو قیافهشو ندیدی. حرف زدنشو زیاد نشنیدی. حتی واکنشاش به حرفای اون استادو هم ندیدی. فقط بودی. توی یه لحظهی ساده و معمولی حضور داشتی.. که این مثل همون سکوته. "ما انقدر وقت داریم برای کارای غیر معمول و خوشگذرونیای عُمری یه بار، که الان میتونیم برای روزای معمولیم وقت بذاریم." یه اطمینان. یه آرامش.

گشتن توی دانشگاه و برگشتن به خونه. منتظر اتوبوس موندن برای یه مدت طولانی و خندیدن و شوخی کردن و گاهی ناراحت شدن. شلوغ بودن اتوبوس و وایسادن. رد کردن ایستگاه و مث شصتتیر از جا پریدن. برگشتن مسیر. سرد بودن هوا. بسته بودن نونوایی و دست خالی برگشتن خونه..


چیزای زیادی هست که من دوست دارم ببینم. دوست دارم توشون شریک باشم. تو لحظههای بد. لحظههای خوب. منظورم اینه که.. این چیزیه که یه ارتباط واقعی هست، نه؟ اگه اولین و طبیعیترین رابطه رو خانواده در نظر بگیریم و بخوایم فاکتورهاش رو بشمریم، خانواده کسیه که هست. کسیه که میبینه. کثیفترین روی آدما رو. بهترین روی آدما رو. خوشحالیای مطلق و عصبانیتهای ترسناکشون رو. گریهها و خندههاشون رو. تغییر کردن حرفاشونو. فیلم بازی کردنا و دروغهایی که بچهها میگن و دلشون قراره خوش باشه که خانوادهشون باور کرده. بهترینها و بدترینها و معمولیترینها و شگفتانگیزترینهاشون رو.. و اینا همه چیزایی هستن که یه ارتباط واقعی باید داشته باشه. چون این چیزیه که اطمینان میده: «من تو رو میشناسم و هنوز هم، تو رو دوست دارم.»


پلاس:

اوه. الان یادم اومد. یه چیزی هست که حتی منم دوست ندارم ببینم و اون یه زوج جوون یا دو تا پارتنرِ تازه پارتنر شدهست. عزیزانم، به قول جیمزمون، به زوجها فضا بدین. مثلاً کلاً از خونه برید بیرون. :)) "او" همیشه میگه من خوشم نمیاد وقتی بقیه هستن زیاد دور و ور هم بپلکیم و در حال حاضر، بیشتر شبیه یه مجسمهی یخی متحرکه و یه جوریه که کلاً من خودمم شک میکنم به این که این بابا اصن منو میشناسه؟! :)) ولی دلبندانم.. باید سال اول ما رو هم میدیدین! باس از "او" پول بگیرم خاطراتمونو تعریف نکنم. :))

خلاصهش این که هرجا زوج جوونی دیدین، فقط صحنه رو سریعاً هرطور شده ترک کنین. ولو از پنجره!


2×پلاس:

نمیدونم چرا هرکی به من میرسه با شعوریا و مراعات کردناشو واس من میاره. :| چندوخ پیش داشتم به یکی میگفتم بهتون افتخار میکنم - بعد از انبوهی از وقایع، به "او"، به جری، به جیمز و غیره - که فلان کارو میکنین حتی وقتی من دوست ندارم، چون کار درستی میدونیدش، بعد یهو احساس کردم تو زندگیم کلاً مهرهی سوخته بودم که ملت در برخورد باهام مراعات هرکسیو میکردن جز احساسات خودم. :| صدف چی میگه؟ آ باریکلا! بخت خفته! :))


3×پلاس:

سکوت کنین. سکوت قشنگه. هیچی قشنگتر از سکوت بین دو نفر موقع قدم زدن نیست. 


4×پلاس:

در مورد پلاسِ اول، سکوت جواب نمیده. نگاه نکردن بد نیست، وانمود کنین خوابید بعضاً. ولی طبق تجربیات من همونطور که گفتم، خروج از دو در در جلو، دو در در عقب و حتی پنجرههای جانبی هواپیما بهترین راهه. :))


5×پلاس:

مرسی واس معمولیا. واس دانشگاه. واس سکوت. لرزیدن تو ایستگاه اتوبوس وقتی منتظر بودیم اتوبوس بیاد، رنکِ دوی بهترین لحظههای چند روزِ اخیر بود. :)

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی