من الان خیلی خوابم میاد فکر کنم. دقیقاً مطمئن نیستم البته. ولی خب این مسئلهی مهمی نیست. مسئلهی مهمتر اینه که ما وسط هالیم و من نمیتونم وسط هال بگیرم بخوابم. من به طور کلی هیچ وسطی نمیتونم بخوابم. وسط دو نفر. وسط هال. وسط خونه. هرجایی که احتمال بدم در صورت حملهی زامبیا ممکنه از هر طرف مورد هجوم قرار بگیرم. این احتمالاً نشون میده من به نقطهای رسیدم که باید فانتزی خوندن رو متوقف کنم. یا حداقل خوندن کتابای دیوید گمل رو که توشون کالیداس یه تنه یه گذرگاه رو در برابر خیل دشمنان و مهاجمان دیو صفت حفظ میکنه، صرفاً چون اونا انقد اوشگولن که حداقل نمیرن از بالاتر بهش حمله کنن یا با تیرکمونی چیزی بزنن از زندگی رقتانگیزش خلاصش کنن. شاید بهتر بود دختری با تمام موهبتها رو هم نمیخوندم که مشخصاً بر خلاف تمام باورهایی که من تا به این لحظه در زندگیم داشتم. دختری با تمام موهبتها؟ با اردنگی از زندگیتون پرتش کنین بیرون. عزیزانم. هیچ چیز خطرناکتر از موجودی با تمام موهبتها نیست.
مشکل دیگهای که میخواستم باهاتون در میون بذارم اینه که این لپتاپ من نیست. نتیجتاً نه تنها قسمتی از زمان بسیار بسیار ارزشمند من در حین غر زدن به جستجوی نیمفاصله میگذره (و تقریباً هر دفعه هم دارم @ میزنم جاش و دوباره پاک میکنم و داره یه حالت غیر ارادی پیدا میکنه واسم زدن @ و بکاسپیس و نگاه کردن به کیبرد و دوباره زدن نیمفاصله) بلکه باید لحظاتی هم انگشتانم در جستجوی پ سرگردون باشن. واقعاً مسئولین حقوق بشر چرو کپیدن؟! کی میخوان حقوق اولیهی بلاگرها رو به کیبردها فرو کنن؟!
ولی چیز اصلیای که میخواستم بگم و دقیقترش، میخواستم توییت کنم لکن لپ تاپ مال من نی و صادقانه من حتی یادم نمیاد پسورد توییترم چی بود که حالا بخوام بگردم دنبال فیلترشکنِ این بابا و توییترو بیارم بالا، "انکار"ـه. میشه گفت تقریباً قدم اول اگه نه، قدم دوم توی هر رابطه، احساس، جرقه، هرچیزی که تازه داره به وجود میاد و ممکنه باعث پنیک کردن افراد بشه، انکاره. و برای من شخصاً، تماشای اون انکار و تقلا و معمولاً مبارزات محکوم به شکست بر ضد اون احساس، همیشه جذاب بوده.
انکار.. جالبه. تقلای بشریت همیشه برای من جالب توجه بوده. اگر احساس نمیکردم مث ایزایا/لکتر/دکستر یا هر فریک سایکوپس دیگهای به نظر میام، میگفتم به طور کلی بشریت همیشه برای من جالب و قابل مطالعه بوده.
هنوزم خوابم میاد. هنوزم وسط هالم. هنوزم ممکنه زامبیا حمله کنن و راستشو بخواید از ناحیهی کسی که الان پشت سرم نشسته خیلی احساس امنیت نمیکنم [برای اونایی که منو میشناسن، مث اینه که یکی مث خودمو با دندانهای برهنه پشت گردنتون داشته باشید.] ، هنوز نیمفاصله داره منو میکشه و از اون بدتر، بچهها دارن سعی میکنن مامان گلی رو بیدار کنن که یادآوری میکنم: اولین کسی بود که جوشونده و شلغم توأمان به خورد من داد!
برچسب: دعا کنیم بیاید,
نویسنده: مهسا حبیبی