خرید بک لینک


من کاپیتان بودم. یادمه سر کلاس در مورد یه چیزی رأیگیری کردیم و من نظر همه بچهها رو پرسیدم و کسی اعتراضی نکرد. بنابراین یه روال جدیدی برای انجام کارامون انتخاب کردیم. یادم نیست داستان چی بود. سؤال پرسیدنای سر کلاس؟ برنامهی هفتگی؟ رفع اشکالهای گروهیمون؟ اصلاً یادم نیست. فقط یادمه مسئولیت کلاس یه جورایی با من بود. به خاطر همین وقتی تایم بعدش مشاورمون اومد سر کلاس و یکی از بچهها دستشو برد بالا و از روند جدیدمون انتقاد کرد [حتی یادم نیست انتقادش درست بود یا غلط.] و بقیه هم سکوت کردن، مشاورمون با حالت بازخواستطوری برگشت منو نگاه کرد. اینم یادم نیست که چطوری، ولی یه جورایی به خیر گذشت. خودت میدونی دیگه.. من میگفتم در آسمان شب خورشید میدرخشد، میرصادقی جای این که بزنه تو سرم، خلاقیت و ذهن بازمو تحسین میکرد.


داستان انقدر حتی واسم مهم نبود که زنگ تفریح وایسم به آرمیتا بگم خب حاجی تو که انتقاد داشتی همونجا چرا نگفتی. داشتم وسایلمو جمع میکردم یا داشتم با بچهها حرف میزدم، مطمئن نیستم، فقط یادمه یهو سرمو آوردم بالا و دیدم تو نیستی. آرمیتا هم نبود. تعجب کردم، اومدم بیرون کلاس دنبالت بگردم که دیدم آرمیتا معذب وایساده جلوت و تو با اخم و جدی داری باهاش حرف میزنی: «تو که مشکل داری، همون موقع که داریم حرف میزنیم بگو. حالا هم به میرصادقی بگو آرمینا نظر همه رو پرسیده بود.»


منو دیدی و اومدی که بریم پایین، گفتم: «واقعا اونقدر مهم نبود.»

خیلی جدی گفتی: «کسی حق نداره تو رو جلوی میرصادقی خراب کنه آرمینا.»


برگشتیم بالا آرمیتا داشت با میرصادقی حرف میزد. نمیدونم فهمیدی یا نه، بعدش اومد از من عذرخواهی کرد به خاطر داستان. مثل آرزو که بعداً دست و پاشو جمع کرد. مثل خیلیای دیگه من فهمیدم و نفهمیدم که تو پشت سرم چطوری هوامو داشتی. وقتایی که من نمیفهمیدم. وقتایی که نمیذاشتی من بفهمم. وقتایی که پشتیبانیت کمکهای فکری همیشگیت بود. من کاپیتان بودم و تو همیشه ایدهها رو میدادی. راه حل پیدا میکردی. کمکم میکردی جمع کنم کلاسو. جمع کنم خودمو. حتی وقتی خودت تو بهترین وضعیت ممکن نبودی.


همیشه همینطوری بودیم. یا تو همیشه همینطوری بودی. من جلو میرفتم و مطمئن بودم هیچوقت از پشت نمیخورم، چون تو پشتم بودی. من میرفتم و تو ازم حمایت میکردی. مهم نبود تصمیمام چقدر به نظرت احمقانه، بیفکری یا حتی بیارتباط به تو میومد، تو پشت من بودی. الانم من دارم میرم. کوه نگرانیامو میذارم پشت سرم و نمیترسم چیزی از پشت سرم بپره روم و تیکهپارهم کنه، چون جری من پشت سرمه.


چون تو همیشه پشت سرمی.


میدونی.. حالا خستگیت رو میبینم. نگرانتم. و فکر میکنم شاید.. من خیلی بیشتر از بقیه با تو خودخواه بودم..؟


برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 21 دی 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی