ولی بدترین قسمت ماجرا، وقتیه که احساس افسردگی و نا اُمیدی و غمگینبودگی میکنی، ولی حقشو نداری. منظورم اینه که آدما میان ازت میپرسن چرا، میخوان باهاشون حرف بزنی و میخوان کمکت کنن، ولی تو جوابی نداری براشون. تو صرفاً آدم غمگین و نا اُمیدی هستی که میخوای برای ماههای طولانی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی و با دل راحت احساس کنی خیلی بدبختی و بقیه نیان بهت بگن چیکار کنی واسه این که دیگه احساس بدبختی نکنی. یا آدمایی نباشن که حالشون از تو بدتر باشه، از تو غمگینتر، نگرانتر، پریشونتر باشن که تو لازم باشه خودتو جمع و جور کنی در برابرشون.
جری معتقده وقتی کاری نمیکنی، حق هم نداری ناراحت یا غمگین یا نا اُمید باشی. اون فکر میکنه این احساسات مال وقتیه که تموم زورتو زدی و هرکاری میتونستی بکنی کردی، و نشده. من دقیقاً فکر میکنم برعکسه. وقتیه که نمیتونی و نمیخوای کاری بکنی و فقط احساس نا اُمیدی میکنی از همه دنیا و دلت نمیخواد برای چیزی تلاش کنی اصلاً.
از نظر من، حق بدبخت بودن یکی از خوشایندترین و در عین حال، خودخواهانهترین حقوق دنیاست. این حق که فکر کنی اوکی، من الان و تو این لحظه، اجازه دارم لپتاپمو پرت کنم تو دیوار، بشینم وسط خونه و زار زار به خاطر اسبابکشی از خونهی خودم و ترک کردنش، گریه کنم.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی