خرید بک لینک

فک میکنم دلیل افسردگی بعد از تولد و حتی روز تولد رو میفهمم. یعنی یه جورایی، حداقل من، یه مدت طولانی با ذوق و شوق منتظر تولدت میمونی، فکر میکنی قراره چقد معرکه باشه و دنیا منفجر شه و اینا، بعد هیچی عوض نمیشه. هیچی خوب نمیشه. هیچی بهتر نمیشه. بعد با خودت فک میکنی خب واقعاً What's the point و به نظرم این میشه که از یه سنّی به بعد، آدما رها میکنن اهمیت دادن به تولدشون رو. یا حتی درک میکنم چرا یکی نباس بخواد تولدش رو بقیه بدونن. فکر میکنم اگه آدم قراره خوشحال باشه، روزایی هستن خعلی معرکهتر از روز تولد.. روزایی که خیلی خوشحالتری.. خیلی اهمیتِ بیشتری داری حتی. و این که هرچی بیشتر کلید کنی روی اون روزِ کذایی، حجم نا اُمیدیت بیشتر میشه. اون سؤال What's the point ـی که میاد تو ذهنت بزرگتر میشه. 


واس همین فکر میکنم دیگه نباس روزای تولد مهم باشه. و ریحانه راس میگه. لکن موضوع تولد دیگران نی در این مورد. موضوع تولد خود آدمه. من فکر میکنم تولد بقیه چیز معرکهایه وقتی برات عزیزن. اون روز محشریه که آدمی که الان واسه تو خیلی مهمه، به دنیا اومده. حداقل واس من واقعهی خوشحالکنندهایه و ذوق دارم به خاطرش. ولی تولد خودت؟ بیخیال.. کی اهمیت میده بش.


یاد یکی از دوستام افتادم. یه بار گفته بود میخوام از اون آدما باشم که یادشون نمیاد تولدشون کیه. :)) به نظرش یه جور نشونهی خفن بودگی بود. به نظر من نیست. اون فقط اون مرحلهایه که متوجه شدی قرار نی روز تولدت و بقیه روزای زندگیت فرقی داشته باشن و نتیجتاً، what's the point؟

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

صفحه بندی