خرید بک لینک


من دارم بیست و چهار ساله میشم.


نمیدونم جملهی بالا به نظر شما چطوری میاد، ولی به نظر خودم با لحنِ "من سرطان دارم." یا "من دارم میمیرم"ـی چیزی گفته شد. خب راستش اونقدرا هم احساس بدبختی و نا اُمیدی نمیکنم. یعنی واقعاً فکر نمیکنم این بیست و چهار ساله شدن چیز فاجعهباری چیزی باشه. ولی خب بیاید صادق باشیم.. بیست و چهار سالگی اصلاً اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم. نمیدونم.. مشکل اینه که دقیقاً نمیدونم از بیست و چهار سالگیم چه انتظاری داشتم. 


نمیخوام اون بحث کسلکننده و تکراریِ "بیست و چهار سالهها قرار بود خعلی بزرگ باشن" رو باز کنم و بهتون بگم من هنو سرمدادی دارم و کتابای فانتزی میخونم و به این کلکسیون به لطفِ جیمز، انیمه دیدن هم اضافه شده. راستش الان تقریباً یه جورایی امیدم به بزرگ شدن رو از دست دادم. :)) من هنوز از دیدن یه انیمهی معرکهی جدید ذوق میکنم و وقتی یه کتاب محشرِ فانتزی میرسه دستم، نوک انگشتام شروع میکنن گزگز کردن. من دیروز که برف اومده بود، وقتی یه بادِ یهویی کلی برف آورد سمتم، بلند بلند زدم زیر خنده و ذوق کردم. من هنوزم اونیم که تو راهِ خونه برف گوله میکنم و بالا پایین میندازمش و باش بازی میکنم. خدا جون.. من هنوزم کلی عاشق برفم. و عاشق قرمز شدن نوکِ دماغم تو برف و یخ زدنِ دستام. با این اوصاف، دیگه بعید میدونم قرار باشه از من آدمِ درست حسابیای در بیاد.


 فکر میکنم حد فاصل تولد بیست و سه سالگی تا بیست و چهار سالگیم خیلی پیچیده بود.. همم.. میدونین.. انگار هیچ حد وسطی نداشت. یا واقعاً فاجعه بود، یا واقعاً شگفتانگیز بود. هیچ روتینی وجود نداشت. هیچ نقطه اتکایی. انگار.. مث همون دونههای برف.. انگار یه دونهی برف سرگردون وسط زمین و آسمون بودم که با هر وزش باد میرفتم سمت صفر یا صد.. فکر نمیکنم دیگه هیچ سالی تو زندگیم اینطوری باشه. ولی راستش از خودم و آدمای دور و ورم راضیم. از جریم. از "او"م. از رفقا و خانواده و همهچی.. راستش هرطور فکر میکنم بدونِ اونا نمیشد دووم بیارم این سالو. بدون اونا نمیتونم دووم بیارم امسالو.. بدون همه معجزههای کوچیک و بزرگ.. بدون همه فانتزیهای معرکهای که واسم درست کردن تا بالاخره با چنگ و دندون خودمو بکشم از باتلاق امسال. نمیدونم میفهمین چی میگم یا نه.. یه وقتایی اوضاع خیلی بده، ولی آدمای دور و ورت خیلی خوبن. میدونین..؟ :)


من فکر میکنم حد فاصل تولد بیست و سه سالگی تا بیست و چهار سالگیم، نمودِ روشنی از زندگی پیش رو بود.

اوضاع میتونه فاجعه باشه و تو ممکنه آویزون باشی از لبهی یه پرتگاه..

ولی آدما تو رو روشن و پر از امید نگه میدارن. :)


پلاس:

کامنتا رو باز میذارم و یه چیزی میخوام از آدمایی که این آپو میخونن:

یکی از قشنگترین چیزهایی که امسال دیدین رو بگین. اتفاق. رفتارِ آدما. حرفا. هرچیزی که باعث شد لبخند بزنین و فکر کنین هی.. هنوز امید هست. :)

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

صفحه بندی