خرید بک لینک

یه دیالوگ تو این مایهها بود مال فیلم پارانویا، که برای این که یادت بمونه کی هستی، باید یادت باشه که قهرمانت کیه.


یه وقتایی که خیلی اعصابم خورده، یا پریشونم، یا آمادهی داد زدن و گریه کردن و شکستن وسایلم، یه نفر با یه صدای سرد و آشنا توی ذهنم میگه: «sentement is irrelevant.» مطمئن نیستم مال کدوم یکی از هزاران کاراکتر مغز متفکر و خونسرد و عموماً عوضیایه که بین انبوه انیمهها و سریالا و فیلما بهش جذب شدم، ولی مطمئنم یه جا شنیدمش. Sentiment is irrelevant.


به نظرم لازمه. یه وقتایی باس فقط سوییچ رو آف کنی و به خودت بگی: «اوکی اون تخصص من نیست. این تخصص منه. و من کاریو میکنم که ازم برمیاد.» و توی ذهن تکرار کنی احساسات نامربوطه. بدونی اگه الان بزنی تو سرت، گریه کنی، زاری کنی، روتو ناخون بکشی و غیره، هیچ مشکلیو نمیتونی حل کنی.


میدونی موضوع چیه.. همهی ما اینو میدونیم، ولی گاهی وقتا لازم داریم خیلی سخت و جدی بهمون یادآوری شه.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

صفحه بندی