خرید بک لینک


یه اتاقه با یه میزتحریر، جلوی یه پنجره. روی میزتحریر، یه ماشین تحریره و یه گلدون. احتمالاً البته همیشه توی کشوش پر دفترچه یادداشت و خودکار و مداد و کاغذه. روی میز هم باید بهم ریخته باشه. مثل کف اتاق. کف اتاق هم پر از کتاباییه که به عنوان منابعم ازشون استفاده میکنم. بسته به موقعیت، دارم کتابهای شطرنج میخونم، یا در مورد انواع سلاح تحقیق میکنم یا فیزیولوژی بدن انسان رو بررسی میکنم. شاید یه گوشهای، یه ماکت از بدن انسان هم داشته باشم برای مواقعی که لازمم میشه. روی یه دیوار احتمالاً یه نقشهی جهانه و یه دیوار دیگهش، نقشهی ایرانه. هر دو تا نقشهها خط خطین. یادداشتایی که اینور اونورشون نوشتم و نقاطی که دورشون خط کشیدم یا تقسیمبندیهایی که رنگشون مشخص میکنه مربوط به کدوم داستانن.


اینور و اونور اتاق، بُردهای مقوایی یا وایتبُرد یا تخته سیاهایین که روشون خط زمانی داستانام رو نوشتم. روی بُردهای مقوایی مخصوصاً پر از خط هاییه که زمانها و وقایع مختلف رو به هم وصل میکنه. یه جاهایی یهو یه چیزی یادم اومده و با استیکر، اتفاق جدیدی رو به داستان اضافه کردم. گاهی وقتا با اخم از پشت میز تحریرم بلند میشم و میرم جلوی بُرد خط زمانیم. لبم رو گاز میگیرم و یه ماژیک برمیدارم تا برای خودم مشخص کنم کدوم نقطه از داستانم. گاهی نیمساعتی بدون حرکت وایمیسم جلوی یادداشتهام..


راستی یادداشتهام.. تمام دیوارا با استیکرا و کاغذای یادداشت مختلف پوشونده شده. تموم ایدههایی که توی سرم رژه میرن برای داستانهای بعدیم. تراژدی مساوات. فرو نشان و فراخوان. سرزمین خدایان. داستانهای رو به محو. تمام جرقههایی یهویی آخر شبی که خواب رو ازم میگیره. یه یادداشت یهویی در مورد یه شخصیت. چشمهای سرد آبی. مرد و هیولا. اوج گرفتن صدای گیتار الکتریک با حمایت ویولن. بسته شدن چشم تک تیرانداز. فریادی مثل زوزهی یه حیوون وحشی. اون دیالوگی که با یه نیشخند دیوونه وار اومد تو ذهنم: Is he crazy enough to get us both fucked up؟ و همه شون.. همه شون..


اونجا بهشت منه.. اونجا بهشت خصوصی منه.. اونجا دنیای دیوونگیهای منه. اونجا جاییه من تمام فریادهام رو روی کاغذ میارم.. جاییه که خلق میکنم و به خاک و خون میکشم خلقت خودمو.. اونجا جاییه که من خدا میشم.. و به تماشای تقلای آفریدههام میشینم.. اونجا جاییه که روزی.. روزگاری.. یکیشون زنده میشه.. یکیشون بالاخره "سرزمین خدایان" رو پیدا میکنه.. میاد توی اتاقم و با یه دنیا درد و خشم و نفرت منو از پشت میزتحریر بلند میکنه: «کی به تو این حقو داد که ما رو خلق کنی و بعد ولمون کنی به حال خودمون تا زجر بکشیم و بمیریم..؟!»


و من آروم بهش میگم.. آروم میگم عزیزم.. من شما رو ول نکردم. "من شما رو به خودتون سپردم"..


تقریباً مطمئنم این جوابیه که اگر خدایی باشه، به ما میده.

"عزیزانم.. من شما رو ول نکردم.. من فقط شما رو به خودتون سپردم.."


برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

صفحه بندی