داشتم تو وبلاگى که تازه بهش برخوردم میگشتم که رسیدم به این پست و خب این پست دقیقاً منم. احتمالاً وقتى دبیرستانى بودم والدین من امید داشتند با رسیدن به بیست و اَندى سالگى مث گراز از روى فامیل رد شم تا ظرفا رو بشورم ولى واقعیت اینه که من تنها حالتى که توش شستن ظرفا رو دوست دارم، وقتیه که هندزفرى تو گوشم باشه و تو حال خودم باشم.
مضافاً این که من احساس ملکه بودن نمیکنم. من سخت در تقلام که بتونم آدم عادى و مردم دارى باشم.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی