تو زندگی لحظههایی وجود دارن که باید متوقف شن. نه این که خیلی خوش بگذره توشون یا هرچیزی شبیه اون. لحظههایی که منطق داستان حکم میکنه متوقف شن، چون توشون جادو جریان داره. بدون قید و شرط. بدون تبصره و تخیل. جادوی مطلقه. شگفتی مطلق.
امروز، اون لحظهای که با "او" نشسته بودیم کف اتاق و من شگفتزده، داشتم دستهی جعبهی چوبی موزیکالی که برام خریده بود رو میچرخوندم و به چشم میدیدم آهنگش چطور داره لحظه رو طلسم میکنه، از اون لحظههایی بود که باید متوقف میشد. باید فریز میشد و من و "او"، مثل شخصیتهایی از یه داستان جادویی قدیمی، باید تا ابد کف اون اتاق مینشستیم و موزیک متن داستان سحرآمیزمون هم نغمهی طلسمکنندهی اون جعبهی چوبی موزیکال بود. بعد قرنهای بعد، آدمایی که تو اعماق یه جنگل گم شده بودن رو موسیقی جعبه به اون اتاق میکشوند و اونا میدیدن. اونا ما دو تا رو میدیدن که چطور دو نفری موفق شدیم جادو رو به این دنیا بیاریم. من، با چرخوندن دستهی اون جعبهی جادویی و "او".. خب.. همونطور که نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد، گمونم خودِ جادو بود..
بعد اونوقت، یه روزی، این افسانه دهن به دهن میچرخه.. که دختری بود متعلق به ستارهای خیلی خیلی خیلی دور.. و اون دختر، یه جعبهی جادویی داشت که هروقت میگرفت دستش و آهنگشو میزد، اونو هرجا که بود، برمیگردوند به دنیای خودش. یه بار که بیحواس، در حالی که از این سیاره به اون سیاره میپرید و غافل، تو مسیر کمربند زحل خورد به یکی از اون سنگای گنده، محکم پرت شد سمت زمین. یه جایی اون وسط، دختر کوچولو هم بالاشو از دست داد و هم جعبهی موسیقیشو.. حالا دیگه نمیتونست برگرده سیارهش و مجبور شد سالهای سال تو زمین بمونه.. دختر بدون جعبه و بالهاش، کم کم همه چیو فراموش کرد و فقط هر از گاهی، یه دلتنگی خفیف اذیتش میکرد.. انگار که مال اونجایی که توشه نیست.. انگار که یه چیزی.. یه کسی.. از اون دور دورا داره صداش میکنه.. گاهی یه موسیقی ناقص میپیچید تو ذهنش.. ولی نمیدونست آهنگ چیه.. اون آهنگ مال هیچ فیلم و سریال و آلبومی که شنیده و دیده بود، نبود. دختر موندگار شد. همهچیو یادش رفت. راهِ برگشت به خونه رو..
تا این که..
"او" پیداش شد.
و جعبهی جادویی رو به دختر برگردوند. :)

میدونین.. این جعبه کامل نیست. آهنگشو درست و نرم نمیزنه. درش دقیق رو هم چفت نمیشه. پیچاش رو صاف و صوف نبستن..
فکر میکنم اینا همه اتفاقایی که وقتی خورد به زمین، براش افتادن.. :)
واسه همینه که این یه جعبهی جادوییه..
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی