شروع کردن و توضیح دادن بعضی انیمهها خیلی سخته و یکی از دلایلی که من معمولاً سختمه خلاصهی انیمه بدم و فقط میتونم در موردشون حرف بزنم، همینه. به هر حال، اخیراً انیمهی نوراگامی رو دیدم که جالب بود. یک سری قوانینش رو باید توضیح بدم تا برسم به چیزی که خودم میخوام بگم. داستان اینه که خدایان هرکدوم برای مبارزه و ادامه حیاتشون به چیزی نیاز دارن تحت عنوان رگالیا (انگلیسیش) یا شینکی (ژاپنی) که در واقع روح انسانهای درگذشتهس. افرادی که هنوز از عمرشون مونده بود، خودکشی نکردن و به هر دلیلی، مُردن. خدایان میان، این ارواح رو که هنوز آلوده نشدن پیدا میکنن، روشون اسم میذارن و اونوقت، روح بسته به چیزی که ذاتاً هست، تبدیل میشه به سلاح یا وسیلهای که به اون خدا تعلق داره. اونوقت، هر زمانی که با اسمش خونده میشه، هرجا که باشه، به حالت سلاح/وسیله ـش برمیگرده و میرسه به خداش.
از طرف دیگه، از اونجا که شینکیها سابق بر این انسان بودن، غلیانات احساسی انسانها رو دارن که روی خداشون اثر میذاره. وقتی شینکی درد میکشه، آزار میبینه یا هر آسیب روحی دیگهای بهش وارد میشه، خدایی که روش اسم گذاشته هم درد میکشه یا در موارد حادتر، میسوزه. در مواردی که کار بالا میگیره، خدا چند تا انتخاب داره. میتونه ارتباطش با شینکیش رو قطع کنه و اسمش رو ازش پس بگیره. میتونه شینکیش رو بکشه. میتونه از دیگران کمک بگیره تا شینکی رو پاک کنن و البته تو این مدت دهن خود یارو سرویسه. اگر شینکی تبدیل به آیاکاشی (ارواحی که فاسد شدن) بشه، خداش هم از بین میره. اینجا، جاییه که خدا باید به قدرت شینکیش اعتماد داشته باشه.
مضافاً، یه جایی توی این انیمه وجود داره که شینکیِ یه خدایی، با روح یه دختربچهای که هنوز فاسد نشده دوست میشه. در جریان داستان، روح دختره تبدیل به آیاکاشی میشه و خدای اون شینکیه هم سر میرسه، اسم شینکیش رو صدا میکنه و روحِ فاسد شده رو از بین میبره. لکن.. از اونجا که شینکی به خداش اعتماد نداره و باهاش موافق نیست، فرآیند نفسگیریه واسهی خدا که با سلاحی بجنگه که بهش اعتماد نداره.
***
توی رابطه، دو جور اعتماد هست. اول این که، من به تو اعتماد دارم که زمانی که اسمت رو بگم، تبدیل به سلاح من میشی و توی دستای من قرار میگیری. من بهت اعتماد دارم که ازم محافظت میکنی. من بهت اعتماد دارم که فقط سلاح منی، نه سلاح هیچکس دیگه. من بهت اعتماد دارم.. به خودِ تو. و به بودنت کنارم. این اعتمادیه که همهی ما میشناسیمش و برای آرامش روحی خودمون، خیلی مهمه. این اعتمادیه که در واقع، زندگی ما رو حفظ میکنه یا میتونه نابودش کنه.
اما اعتماد نوعِ دوم خیلی جالبتره. خیلی پنهانتر و خیلی خیلی مهمتره. اونم جاییه که باشه.. من به تو اعتماد دارم. تو سلاحِ من هستی. اما توام به دستای من اعتماد داری؟ توام به قضاوت من ایمان داری؟ باور داری که وقتی دارم صدات میکنم.. وقتی ازت میخوام سلاحِ من بشی.. وقتی دارم با تو از خودم و از تو حفاظت میکنم، راه دیگهای نیست؟ تو به من اعتماد داری که بدونی من هرگز به تو مسلح نمیشم تا به کسی آسیب بزنم؟ که بدونی اگر کاری میکنم، نه فقط برای حفاظت از خودم، نه فقط برای حفاظت از تو، که برای حفاظت از ما و از دنیای ماست؟ «آره.. من به تو اعتماد دارم. ولی مطمئن نیستم توام به من اعتماد داشته باشی.»
اعتمادِ نوعِ دوم توی رابطه اینه. که نه فقط به طرف مقابل اعتماد داشته باشه آدم، که بدونه سلاحش، بهش اعتماد داره. که وقتی ازش میخواد، که وقتی بهش میگه، براش میجنگه. که سلاحش به دستایی که نگهش داشتن، مطمئنه. توی دستاش نمیلرزه. نمیسوزونه. عقب نمیکشه.
و این چیزیه که به این سادگی به دست نمیاد. این چیزیه که یه ارتباط رو کامل میکنه.
یه زوج رو غیر قابل شکستن میکنه.
پلاس:
برای مدتی قصد دارم روی وبلاگم رمز بذارم. اگر رمز میخواید یه راه ارتباطی بدین به من فقط.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی