خرید بک لینک


من فکر میکنم میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال. شایدم چون اخیراً هایکیو میبینم این به ذهنم رسیده، ولی همین الان که تیمشون یه امتیاز گروهی گرفت و من ذوق کردم، متوجه شدم اون چیزی که تو ذهنمه رو میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال.


داشتم فکر میکردم هر آدمی توی خودش چند تا آدم/شخصیت/وجه یا هرچی داره. Inside out رو دیدین؟ یه چیزی تو این مایهها. ولی منظورم احساسات نیست دقیقاً. یه بچهی کوچولو که آسونگیره و سریع ذوق میکنه و از دلش در میاد و گاهی الکی نق میزنه و پاشو میکوبه زمین. یه هیولای وحشی که توی هرکس، به شکلی، وقتی طغیان میکنه آسیب میزنه. اون شخصیتی که آدم فقط برای یه فرد خاص تو زندگیش داره. یه والد متفکر. یه شورشیِ خلاقِ بیفکرِ دیوونه. هرکسی این چند نفرِ درونش یه شکلیه. و دوتا چیز به ذهنم رسید در موردشون که بیام بگم.


اول این که.. داشتم فکر میکردم توی هر آدمی، یکی از اینا غالبه. اون موجودی که معمولاً افراد به شکل "شخصیت" یه آدم میشناسنش، کسیه که کنترل نهایی رو تو دست داره. کسیه که تعیین میکنه الان وقت اون کوچولوئه س که بزنه بیرون، الان باید به هیولا میدون داد تا از آدم محافظت کنه، الان باید کنترلش کرد و اون موجود رقتانگیز زاریکنندهی احساساتی بیاد بیرون، الان همهتون باس تخته کنین، چون خودم دارم کنترلش میکنم. ضمناً این شخصیت، میتونه تغییر کنه. کسی که به صورت مداوم به کودک درونش میدان میده، یه زمانی اون کودک انقدر قوی میشه که چه وقتش باشه و چه نه، احساساتش به بقیه غلبه میکنه. دیگه جایی که باید تفکر منطقی باشه، نمیتونی کودک رو جمع و جور کنی و بکشیش داخل خودت. چون حالا دیگه اون از تو قویتره. 


بنابراین.. فکر میکنم خیلی مهمه که آدما توی یه بازهی زمانی مشخص توی زندگیشون، از کدوم کاراکترشون زیاد استفاده میکنن. اوایل شاید تحت کنترلشون باشه، ولی باید بدونن که یه زمانی میرسه که دیگه اونا نیستن که به هیولای درونشون دستور میدن بیاد بیرون و ازشون محافظت کنه، بلکه هیولاشونه که اونا رو پس میزنه و به اطراف حمله میبره. دقیقاً همونطور که توی هر تیمی، یه بازیکن هست که تیمو کنار هم نگاه میداره. کنترل میکنه. بهشون قدرت میده و گاهی قدرت رو ازشون میگیره تا یکی دیگه خودنمایی کنه.


اما یه چیز مهمتر.. چیزی که امشب یهو متوجهش شدم.


من امشب نا اُمید و غمگین بودم. قبلاً گفتم، برای من "ناراحت" با "غمگین" خیلی تفاوت داره و من، غمگین بودم. "من"ـی که کنترل رو تو دست داره، غمگین بود و نمیتونست فرمان بده یا تصمیم بگیره. و اونوقت، فکر میکنم از معدود دفعاتی بود که منِ سردِ پشت دیوار با همون لحن سرد و بیتفاوتش، اومد، منو زد کنار و کنترلو در دست گرفت. Sentiment is irrelevant. همهچی آروم شد و من اونجا بود که فهمیدم وقتی از یکیشون زیاد استفاده میکنی، دیگه نباید تعجب کنی که خود به خود از دهنت خطاب به یکی دیگه، جملهای مثل «به هر حال گریه کردن کمکی نمیکنه» در میاد. که هرگز جملهی تو نبوده. اون آدم منطقی، سرد، محکم و خیلی خیلی قویتر از من، اومد و قضیه رو جمع کرد و بعد، راستش خودمم متوجه نشدم.. تا وقتی یه جایی توی انیمهای که داشتم میدیدم، اتفاق بامزه و خوشحالکنندهای افتاد و من خندیدم و ذوق کردم، متوجه نشدم.


که همهش یه کارِ تیمیه.


ذوق کردن کار اون آدم نبود، میدونین؟ یا خندیدن.. یا خوشحال شدن.. چیزی نبود که اون از پسش بربیاد. اون فقط میومد و همهچی یخ میزد. همهچی آروم میشد. دیگه درد نمیکشیدی انگار. بعد، وقتی مطمئن شد که کوچولوی همیشه آماده به ذوقِ درونم آسیب نمیبینه، اونو آزادش کرد. یه جور جایگزینی.. یه جور تکامل شاید. من از پسش برنمیومدم. اونم همینطور. کودکم هم همینطور.


ولی یه تیم که هماهنگ بازی میکنه، همیشه از پس همهچی برمیاد.


پلاس:

عزیزانم، کاش یه راه بهتر از آیدی تلگرام بدین به من. ایمیل؟ وبلاگ؟ همچین چیزایی؟

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

صفحه بندی