طول میکشد که کتری جوش بیاید. اول با یک کتاب زیر بغل میروم سمت آشپزخانه و بعد یخ میزنم و برمیگردم به اتاقم که بالاپوش خاکستری را بپیچم دور خودم. آدمها فکر میکنند افسردهم و "او" هم از رنگهای تیره خوشش نمیآید، ولی من عاشق خاکستری و ترکیبِ سیاه و سفید در لباسهای رسمی و ترکیب سیاه و قرمزم. یک جور حالت محتاطانهی پنهانی در خودش دارد خاکستری انگار. یک رگههایی از شوخطبعی و شیطنت را پشت رسمی بودن سیاه و سفید پنهان میکنی انگار. و من عاشق تمام چیزهای پنهانی و متضاد دنیایم.
نشستهام به جوش آمدن کتری پشت اُپن آشپزخانه و در یک دستم کتاب، در آن یکی دستم ظرف ماست. هرکسی از این عادتهای مسخرهی صبحگاهی دارد دیگر. یکی هم مثل من، خوشش است صبحها بنشیند به خوردن ماست یا کمپوت میوه یا چیزهای عجیبغریب دیگر و به قسمی ناگفته، تمامش کند. کمپوت هلو را یا ماستِ تُرش محبوبش را یا تهماندهی ذرّتهای کنسروی را. تا چای دم بکشد و یخ نانها آب شود و نوبت به صبحانهی واقعی برسد. آنوقت نوک انگشتهای آدم به گزگز بیفتد که مادر مرّبای تمشک و توتفرنگی درست کرده و حتی موقع بیرون آوردن شیشهی مرّبا هم دلت یک حالِ خوبی بشود. چون هرچقدر اندر کمالات نوتلا گفته باشیم، مرّبای خانگی امّا چیز دیگر است.
میدانید آدمها معمولاً بچههای خوبی نیستند. یعنی برای بچهی خوبی بودن باید کامل باشی و هیچکس در دنیا کامل نیست. بالاخره هرکسی یک چیزیش فرق دارد. یک خلقیش به آن دایی بزرگهی ناخلف پدرش که سال چهل و نُه با رقاصهی فلان کاباره فرار کردند و رفتند فرنگ، میرود. یک حساسیت پنهانی دارد که دست رویش بگذاری تبدیل به دیو میشود. یک عقیدهی احمقانهای دارد که به نظر خانوادهش از همین کتابهای مزخرفی که مدام کلّهش را تویشان فرو میرود آمده است وگرنه خانوادهش که پشت در پشت همه عالمانِ دین بودند. هرکسی یک نقطهی ناخوشایندی دارد و همین است که بهترین بچهی تمام دنیا نمیشود. یکی فکر میکند پسر کبری خانم عجب آقا و متشخص است و آن یکی به دختر آقای بهروزی، همسایهی سر کوچهای اقتدا میکند. میگیرید که مطلب را..
ولی همین است که هست. با همهی این اوصاف، آدم پدر و مادرش را نمیدهد دست دختر آقای بهروزی. به پسر کبری خانم نمیسپارد که مراقبشان باشد. به کتی و فری و ممد و عبدل نمیگوید من عجب بچهی بدی هستم، از فردا شما بیایید دختر/پسر پدر و مادر من بشوید. بله. حدود نود و هشت درصد افراد در سن بلوغ چنین آرزویی کردهاند، ولی پدر و مادرها را نمیشود طلاق داد. نمیشود تبدیلشان کرد به مسئولیت یکی دیگر. آخرهای شب، آن وقتهایی که پادشاهِ آدم به خاطر این که قهر کردهاست برایش عروسک خر خریده تا سر به سرش بگذارد و آنجایی که مادرش موهایش را میبافد تا برود باشگاه، نمیتوانی بگویی خب دختر آقای بهروزی، شما بیا و جای من پدر و مادرم را دوست داشته باش. نمیشود. نمیگنجد. با عقل و دل هیچکدام جور در نمیآید.
عشقِ تو خواهانه آنوقت این وسط چه کوفتیست؟ از این اصطلاحات روشنفکری جدید و معادلی دیگر برای "تو لیاقتت بیشتر از منه."؟ زمانی که آدم آنقدر جَنَم ندارد که پای عشقش بماند، پای عشقش بسوزد، خوب و بدشان را با هم تاب بیاورند، نیمههای شب هرکدام در یک سوی خانه بر سر هم فریاد بکشند و بعد، هنوز عقربه از روی دوی صبح نگذشته، آرام بگیرند و سر بر شانهی دیگری، بخوابند؟ زمانی که جرئتش را نداری برایش بجنگی، برایش بمیری، برایش بُکُشی و از خودت هیولا بسازی تا کنارش بمانی و از او محافظت کنی، اسمش را میگذاری عشق تو خواهانه؟ تو قلبت را میدهی به عاریه؟ نه. تو قلبت را میدهی در سینهی دیگری بتپد؟ در سینهی ورزشکار سلامتی که صبح صبح میدود و گوشت قرمز نمیخورد و هر ماه وضعیتش را چک میکند و هوایش را حسابی دارد؟ میدهی برود در سینهی دیگری بتپد، چون تو سیگار میکشی و کلسترول خونت بالاست و عادات مزخرف غذایی داری و آنطور که با قلبت تا میکنی، در پنجاه سالگی شما را به خیر و ما را به سلامت؟ میشود؟ میگنجد؟ با عقل و دلت جور در میآید؟
قلب هرکسی متعلق به خودش است. تا زمانی که نفس میکشی، جای آن قلب در سینهی خودش است. ورزشکار باشی یا نه، سیگاری باشی یا نه، درست از آن مراقبت کنی یا نه، قلب توست. تو توانستی روزی کاری کنی که تند تند بتپد. تو روزی بر سر شوق آوردیش و روزی چنان شکست که دردش، تو را به زانو در آورد. تو با آن رشد کردی. تو اول از همه آن را شناختی. تو اندازهش را میدانستی. درست به اندازهی مُشتت. تو آن را هر روز میدیدی. اندازههایتان با هم میخواند. قلبت، درست به اندازهی مُشتت. و جایش، در سینهی تو است.
عشق تو خواهانه؟
خواهش میکنم. چه مزخرفاتی.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی