کیکبوکسینگ برای من مثل رقصه. با این تفاوت که رقصیه که من توش شبیه پرچمِ ایران توی طوفان به نظر نمیرسم. شاید برای همین انقدر عاشقشم و موقع فایتهامون توی باشگاه، انقدر انرژیم فوران میکنه. نه. بذارید صادق باشم. توی فایت من وحشی میشم و خیلی برام سخته که خودمو کنترل کنم، چون طرف مقابلم یه تازهکاری مثل خودمه که شاید باورتون نشه، ولی واقعاً دلشون نمیخواد لگد بخورن. شاید به همین خاطر، شاید به خاطر تلاش فرسایندهم برای عقب نگه داشتنم، توی فایت خیلی بیشتر از اون چیزی خسته میشم که باید بشم.
ولی پنجشنبهای که گذشت، فرق داشت. تو اون پنجشنبهی شگفتانگیز، من برای اولین بار با مرّبیمون فایت داشتم. نه به خاطر این که خیلی خفن یا همچین چیزاییم، صرفاً چون تعدادمون فرد بود و مرّبیمون وایساد جلوم. اولین لگدی که بهش زدم، مُشتش تقریباً نفسمو بند آورد: «این چه وضع لگد زدنه؟! مسخرهبازی در نیار!» و خب.. بعدش من دیگه کاملاً رم کردم. یه لگد یاد گرفتیم، اینطوریه که میپری و با تمام قدرتت تو هوا لگد میزنی. این برای فایتهای دوستانه ممنوعه، چون کاملاً احتمال داره فکّ طرف مقابلتو بیاری پایین. ولی میدونین..
وقتی طرف مقابلتون اونقدر قویه که شما اطمینان دارین میتونه از خودش دفاع کنه، از اون مهمتر، اطمینان دارین میتونه به همون سختی که بهش ضربه وارد میشه، بهتون ضربه وارد کنه، دیگه چیزی مثل وجدان دست و پاتون رو نمیبنده و تمام قدرتتون رو آزاد میکنین. انگار هرچی دارید و ندارید رو میذارید وسط. هیچ واسطهای بینتون نیست. و این، به قولِ لیلی، خنکترین احساسِ دنیاست. که با تمام قدرتتون میتونین خودتون باشین.
لگد من بلاک شد. ولی تقریباً دست و بالا تنهی مرّبیمون رو پرت کرد عقب. این، شیرینترین ضربهای بود که تمام عمرم زده بودم. حتی از اون لگدای قبلیای که بلاک نشده بودن و جلسهی بعدش بچهها کبود و شاکی میومدن باشگاه، خوشمزهتر بود. حس این که.. من قویم. من میتونم یه نفرو انقدر پرت کنم عقب. من یاد گرفتم همچین ضربهای بزنم. اعتماد به نفسش. فوران انرژیش. ایمانی که به خودت پیدا میکنی.. و حسی که به حریفت پیدا میکنی. اون احترام. اون علاقه. اون آسودگی خیال.. معرکهست.
ریحانه همچین چیزیه برای من. کسیه که تو میتونی بهش لگد بزنی و مطمئن باشی برای دفاع از خودش، مُشتش میتونه فکّت رو بیاره پایین. ریحانه کسیه که میتونی بهش بگی مسخرهبازی در نیاره، نوشتهش احمقانهس یا رفتارش مزخرفه. ارتباط داشتن باهاش، همون حس خنک و آزادانهای رو داره که آدمای کمی میتونن به یه نفر بدن. صداقت مطلق. صراحت و این آرامشِ خیال که: «من میتونم تمام قدرتی که دارم رو آزاد کنم.»
فردا، یا شاید زمانی که این متن تموم میشه امروز، تولد ریحانهست. موضوع اینه که آدم نمیتونه به کسی که بهش لگد میزنه بگه دوستش داره. تو فقط میتونی کنارش باشی. میتونی وقتی لگد میزنه، لگدش رو بلاک کنی و بهش این اطمینان رو بدی که توام به وقتش لگدایی که باید بپرونی رو میپرونی. نمیتونی براش چیز محبتآمیزی بنویسی یا توضیح بدی چه نقشی تو زندگیت داره. اوم.. یه جورایی گمونم گفتنِ این که "تو اونی هستی که من میتونم بهش لگد بزنم" خیلی دوستانه به نظر نمیاد.
ولی خب، ریحانه، تولدت مبارک. تو اونی هستی که من میتونم بهش لگد بزنم و به خاطر همین، نوشتن با تو همیشه تجربهی لذتبخشیه.
تولدت مبارک، تویین.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی