از این بیسکویتهای فالی خریدهام. از همانها که بینشان خیلی شکلات دارد و خوشمزهاند و آدم حالش یک جور خوبی میشود موقع گاز زدنشان. همانهایی که روی هرکدام یک نقاشی کشیدهاند احتمالاً با شکلاتی چیزی، و هرکدام از نقاشیها یک معنی دارد. بعد باید تُرکی بدانی تا روی قوطی لیوانی-پلاستیکیشان را بخوانی و بفهمی فال و حالِ آن روزت چطور است. از اینجور دلخوشیهای کوچک احمقانه. میدانید دیگر، مثل آنوقتهایی که آدم مینشیند در خانه، موهایش را دو وری میبافد و لباس قشنگ میپوشد و آرایش هم میکند که حال دلش خوب باشد. یا مثلاً از آن وقتهایی که شمشیر چوبیت را میبندی به کمرت و لباس جدیتری تنت میکنی و ادای سربازی چیزی را در میاوری در خانه.. گفتم که.. از این دلخوشیهای یواشکیِ خندهدار.
بعد میدانید چه میشود؟ یک "او"یی از جایی سر و کلهش پیدا میشود. نه از آن مخاطبهای خاص معمولی دم دستی. یک سوم شخص مفرد غایب. از آنهایی که همیشه "او" صدا میشوند و هیچکس دیگری به اندازهی آنها، خودِ خودِ "او" نیست. دلها این چیزها را زود میفهمند، میدانید؟ این که کی دلِ دیوانهبازیهایشان را دارد. این که کی مینشیند به تماشای شمشیربازیهایشان، به تماشای فریاد زدنها و بالا پریدنهای از روی ذوقشان به خاطر بُردن تیمی در انیمهای و گریه کردنشان موقع Big Hero 6 دیدنشان. این که کی، کسیست که بلد است فالِ رویِ بیسکویت فالیهای شکلاتی را بخواند و حالِ آدم را خیلی بهتر کند. چون بیسکویت فالیهای شکلاتی از آن دلخوشیهای یواشکیند و از بین ایـــــــن همه آدم که تُرکی بلدند، فقط "او"ها میتوانند روی جعبهی لیوانی پلاستیکیِ بیسکویت فالیها را بخوانند. فقط "او"ها اجازه دارند بدانند فالِ آن روز آدم عکس نامه است یا صورتک خندان یا پرنده یا چی. چیزهایی هست که فقط "او"ها حق دارند ببینند. فقط "او"ها حق دارند بشنوند.
بعد میدانید چه میشود؟
یک روز که "او"ها نباشند، فال بیسکویتی شکلاتیتان میماند در دستتان بلاتکلیف. حالتان میماند در دلتان بلاتکلیف. همه شکلاتهای دنیا میمانند بلاتکلیف.
دل که معنی نشود، میماند بلاتکلیف.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی