خرید بک لینک

مامان همیشه گُم میشد. اینو حتی من که خنگترین بچه بین پنج تا بچه بودم هم میدونستم. همهمون میدونستیم وقتی با مامان میریم بیرون، خیلی فرق داره با وقتایی که با بابا میریم بیرون. بابا همیشه آروم و خونسرد بود و همهچیز رو میدونست. این که از جایی که هستیم، مغازهی شکلاتفروشی محبوب مامان کدوم وره یا چطوری میتونیم از خلوتترین و سریعترین راه برسیم به کتابفروشیِ آقا پیره. بابا همیشه میدونست توی یه مرکز خرید نزدیکترین دستشویی کجاست یا وقتی میخوایم بریم گردش، چیا باید برداریم. میدونین.. بابا همیشه همهچیزو میدونست.

ولی مامان.. همیشه گم میشد. توی مرکز خرید گم میشد و دور خودش میچرخید. توی شکلاتفروشی و کتابفروشیهای بزرگ گم میشد. وقتی میومد مدرسهمون تا با مدیر در مورد یه چیزی حرف بزنه، جای دفتر مدیر معمولاً از زمین ورزش یا کلاس یکیمون سر در میاورد. مامان همیشه همهجا گم میشد. ولی بابا به ما یاد داده بود چطوری نشونه بذاریم برای گم نشدن و ما یه توافق ناگفته داشتیم: «نذارید مامان گم شه.» و بازم با مامان میرفتیم بیرون. چون میدونین.. مامان میخندید و دیگه عیبی نداشت اگه حتی دستشویی داشتیم و گشنهمون هم بود و وسط یه کتابفروشی گم شده بودیم. چون مامان میخندید..

اون از این مدلیا نبود که به قولِ داداش بزرگهمون، سُک بزنه وسایلمون رو. یا دنبالمون راه بیفته یا سؤالای اعصابخرابکُن - به قول دوقلوها - بپرسه. از اونایی که بیهوا بدون در زدن یهو میان تو اتاقِ آدم هم حتی نبود، چه برسه وقتی ما نیستیم بخواد تو اتاقمون پرسه بزنه. ولی نمیدونم چطوری کتابامون از اتاقش یا کتابخونهش یا آشپزخونه سر در میاورد. دیدن این که مامان و دوقلوها دارن دنبال همدیگه میدوان و سر یه کتاب دعوا میکنن - «ماماااان! ما هنوز نخوندیمش!» ، «وسطش بودم! تا دو ساعت دیگه تموم میشه و بیاید ببریدش!» - یه صحنهی تکراری تو خونهمون بود. دوقلوها، چون جایگاه دوم کرمکتابها بعد از مامان، مال اونا بود. داداش بزرگه خب، بیشتر درگیر درست کردن وسایلی بود که مامان خراب میکرد - قبل از این که بابا بفهمه - و خواهر کوچیکه از وقتی هر رو از بر تشخیص داده بود با یه دوربین اسباببازی دنبال بابا راه افتاده بود و ادای اونو در میاورد و من..؟

من "آخرین قاصدک"ـش بودم. شنوندهی همه قصههای دور و درازش. آخرین کسی که بدون خجالت میدویید تو بغلش. آخرین کسی که حق داشت بره تو اتاقِ پر از دستنوشتهش پرسه بزنه و حتی تماشاش کنه وقتی داره مینویسه. آخرین کسی که همهی قصههای قشنگش رو بلند بود. نمیدونم کدوممون رو بیشتر دوست داشت، ولی آخرین کسی بودم که خجالت نمیکشید از این که مامانش "قاصدک کوچولو" صداش کنه. وقتی بچه بودیم، همهمون رو قاصدک صدا میکرد. میگفت براش خبرای خوب میاریم و یه بار، برام قصهی پادشاه قاصدکا رو هم تعریف کرده بود.

من آخرین قاصدکِ مامانم بودم.

شما میدونید آخرین قاصدکِ پادشاهِ قاصدکا بودن ینی چی..؟

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 21:12

صفحه بندی