تو دنیا دو مدل بغض وجود داره: اونایی که میتونی با یه توییکس یا اسنیکرز قورتشون بدی و اونایی که نمیتونی. ولی میدونی، مهمترین قسمت قضیه اینه که بتونی تشخیص بدی بغضی که داری، از کدوم مدله. اونی که میتونی با یه توییکس قورتش بدی یا نه. چون اگه از اون مدلی نباشه که بشه با توییکس قورتش بدی و بعد ندونی و توییکس بخوری، وقتی بغضتو قورت ندی، گلوت خیلی بیشتر درد میگیره. این دفعه هم داری غصهی بغضت رو میخوری، هم غصهی قورت داده نشدنش رو، هم غصهی توییکسی که حیف شده.
صبح که داشتم کتاب معرکهی "مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متأسف است" از فردریک بکمن رو میخوندم، هایبای میخوردم و توی ماگِ بیگهیرو سیکسـم چایی میخوردم، فکر کردم من عادتای ریزِ عجیب غریب زیادی دارم و یکی از اونا، برمیگرده به دستورالعمل فهمیدن حال و هوام از روی ماگی که استفاده میکنم. با توجه به نُه تا ماگی که دارم، این کار یه کم پیچیده و سخته، مثلاً وقتی به قهرمانها فکر میکنم و میخوام خوشحال و پر انرژی باشم - یا هستم - از ماگِ بیگ هیرو سیکس ـم استفاده میکنم. موقعی که خیلی نویسندهم.. خیلی عمیق از تهِ دلم و میخوام برم بشینم سخت مشغول یه تیکه از داستانم شم، باید توی ماگِ آقای سیبیلو چایی بخورم. وقتایی که دلم یه کوچولو چایی میخواد و یه کم از جری و پارک پرواز و برف و سفیدی، باس تو ماگِ پرندهی زمستونیم چایی بریزم و وقتی میخوام سخت درگیر یه مسئلهی فهمیدنی، مخصوصاً مرتبط به فیزیک، ژنتیک یا هر شاخهای از علمِ خالص بشم، ماگِ فیزیکِ گندهم رو برمیدارم. وقتایی که دلم برای "او" خیلی تنگ شده، یا دارم کاریو میکنم که حس لطیفی داره توی دلم، ماگِ دوری که میگه: «مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی» رو برمیدارم و توی ماگِ تیگر باید فقط شیرکاکائو خورد و ماگِ آهنگ ـم برای وقتاییه که هی داری میری اینور اونور و اتاقتو با آهنگ مرتب میکنی. ماگِ پیشی ها - نه با لفظ کودکانه، چون اسماشون پیشول خان و پیشول جان و پیشول ملنگه و روی ماگ نوشته شده - رو برای وقتایی میخوام که احتیاج دارم ذهنمو آزاد کنم یا کتاب بخونم و شبها، تو اکثر موارد، میرم سراغِ ماگِ آقای دزد.
ولی ماگ تام و جری رو خیلی کم استفاده میکنم.
اون با همهی ماگهای دیگه فرق میکنه. محکمه. مهربونه. و مال مواقع خیلی خاصیه. اون تنها ماگیه که نمیشه در موردش توضیح داد.
و تهش، برای همینه که "او" انقدر با همه آدمای دنیا فرق داره. من از همون اول هیچ چیز خاصی بهش نگفتم. این خودش بود که تماشا میکرد و یادش میموند. من این تماشا کردنش رو خیلی دوست داشتم. فکر میکنم آدم وقتی غمگینه باید بره سراغ "او"ش و بهش بگه یه چیزی در موردم بگو. در مورد عادتا، حرکتا، مدل نگاه کردن یا فکر کردن یا کتاب ورق زدنش. چون اونوقت "او" یه چیزی در موردش میگه، مثل این که عادت داری وقتی کتاب میخونی با چتریات ور بری و تو دلت قرص میشه که "او" تموم این مدت داشته تماشات میکرده و میدونین؟ وقتی یک نفر هست که داره تماشاتون میکنه، دنیا دیگه اونقدرام غمگین نیست و یهو، بغضهایی که نمیشد با توییکس قورت داد تبدیل میشن به اونایی که میشه با توییکس قورت داد.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی