من فکر میکنم مشکل از جایی شروع شد که من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هنوز توتفرنگی داشت و سیبزمینی سرخکرده و میشد شبا با یه لیوان چایی، کرهی بادومزمینی و نوتلا خورد، من به خودم حق دادم. تو دنیایی که هایکیو داشت و Free و میشد با دوستات بری مسافرت، شبا انیمه ببینین و میوههای عجیب بخورید، تو دنیایی که خواهر الیاس میوهی خشک درست میکرد با چیزای ترش شگفتانگیز دیگهای که دل آدمو به ضعف مینداخت، من به خودم حق دادم. تو دنیای کتابای معرکهای مثل بنگاه آدمکُشی و عقاید یک دلقک و پلهای مدیسون کانتی، تو دنیایی که رنگ بود هنوز، داستان بود هنوز، لیلی بود هنوز و یه جایی، خیلی خیلی دور، اسنایپری بود که بالاخره یه روزی برمیگشت و آدم میتونست دوباره باهاش فیلم ببینه.. دوباره باهاش حرف بزنه و درد و دل کنه و بخنده و گریه کنه.. تو این دنیا، من به خودم حق دادم.
تو این دنیا من به خودم حق دادم ناراحت باشم. به خودم حق دادم نا اُمید شم. به خودم حق دادم باور کنم دارم اذیت میشم، خستهم، عصبیم، کلافهم و هزارتا چیز دیگه. تو این دنیا من به خودم حق دادم فکر کنم اگر دستام تا بالای آرنج ردیفی زخم شده و زخماش چرک کردن و خون میاد ازشون و وقتی میرم حموم، پوست از بدنم جدا میشه، حتماً دارم میمیرم. به خودم حق دادم بترسم. به خودم حق دادم صبحهایی که بارون میومد، دراز بکشم توی تختم، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و حس کنم دلم نمیخواد تا آخرین لحظهی عمرم از جام تکون بخورم. به خودم حق دادم حسادت کنم، به خودم حق دادم دعوا راه بندازم، به خودم حق دادم نا اُمید شم و بعد، وقتی مصطفی اومد و گفت عوض شدم، خودم نیستم، خوشحال نیستم، به خودم حق دادم بیاراده و خسته نگاش کنم و بگم میدونم. به خودم حق دادم خسته باشم، فقط چون زندگیم رو هوا بود. چون زندگیم رو هوا هست. چون از مغزم کار نمیکشم و مغزم داره التماس میکنه برای این که اطلاعات واردش شه. برای این که یکی، بهش یه چیزی یاد بده. مغزم داره پر پر میزنه برای این که یه چیزی یاد بگیره و من به خودم اجازه دادم بشینم یه گوشه و شاهد پوسیدنش باشم، چون زندگیم رو هواست.
زندگی من رو هوا هست، ولی من یه بار دیگه میخوام به خودم اجازه بدم خسته شم. میخوام به خودم اجازه بدم خسته شم از این وضعیت مزخرفی که برای خودم درست کردم. میخوام به خودم اجازه بدم عصبانی شم از این که تو خلوت خودم، با خودم نمیخندم. از این که مغزمو یه گوشه ول کردم که خاک بخوره. که داستانم رو یه گوشه ول کردم که خاک بخوره. که زندگیمو یه گوشه ول کردم که خاک بخوره و آدمی که بودم رو یه گوشه ول کردم که خاک بخوره. آدمی که من بودم، محکمتر بود. سرسختتر بود. خوشحالتر بود. امیدوارتر بود و هرچی هم که میشد، باور داشت یه روز بهتر میاد. باور داشت یه اتفاق خوب میفته و اینو، از تهِ تهِ دلش میدونست.
چند وقت پیش میخواستم بنویسم اگه بخوایم تقسیمبندی کنیم آدمایی که جون سالم به در میبرن رو، من توی گروه Fighter ها نیستم، Survivor ـم. آدمی نیستم که بجنگم تا جلو ببرم چیزیو، آدمیم که همونجایی که هستم، جاپام رو محکم میکنم و یه قدم هم عقب نمیرم. و الان داره یادم میاد.. آدمی که من بودم، Fighter بود. اون هر روز میجنگید تا یه چیزی رو ببره جلو. یه چیزی رو درست کنه. یه چیزی رو بهتر کنه.
اون هر روز میجنگید تا لبخند بزنه و هرچقدرم داغون و فاکدآپ بود، هیچوقت نمیذاشت کسی بیاد بهش بگه هی فلانی، عوض شدی. قبلاً ها خوشحالتر بودی.
"و هرکی ندونه، تو میدونی که من چه غرور عزیزی دارم، نه؟"
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی