همونطوری که کلهمو از توی تیشرت سفید تازه شسته شده با اون بوی محشر شویندهای که میداد بیرون میکشیدم، دور و ورم رو نگاه کردم و حس کردم حتی بیشتر از قبل خوابم میاد. فرهنگنامهی بدن انسان رو تموم نکرده بودم. کتاب فوتبال علیه دشمن رو حتی به یکچهارم هم نرسونده بودم و بالاخره، عقاید یک دلقک رو که امروز از صدف گرفتم، به خاطر خوابآلودگی مسخرهی ذهنیم، به نصف رسیده علامت زدم و کنار گذاشتم. با همهی اینا، و با این که اومدم تو اتاقم فقط برای این که وبلاگم رو باز کنم و بگی نگی غر بزنم، بوی شویندهی لباس خوابم رو دوست داشتم. گردنبندای معمولم - بیمکسی که "او" بهم داده و چوکری که بهش نشونِ پادشاهیم رو، هدیه شده از طرف لیلی، آویزون کردم - رو در آوردم و موهامو که باز کردم، حس کردم سبکم. یه جورایی انگار خواب از سرم پرید و گمونم بعد از این آپ، بشه که برم و عقاید یک دلقکم رو تموم کنم.
میخواستم در مورد مشکلی که اخیراً بهش برخورده بودم باهاتون صحبت کنم، ولی بعدش یه چیزی، سرسخت توی ذهنم ایستاد. یه چیزی انگار اخم کرد و بهم تشر زد که: «خودت از پسش برمیای.» و شاکی شد که حتی درست و حسابی روش فکر نکردم. واقعیت داره. قاطی جملههایی که به عنوان نشونهگذاری صحنههای بعدی داستانم نوشتم تا یادم نره، این جمله هست که میگه: «تو نمیتونی وقتی به نواختن یکی دیگه خیره شدی، ساز خودت رو درست بزنی.» و این، دقیقاً موضوعیه که باید متوجهش باشم. من نمیتونم وقتی دارم انیمه میبینم، کتاب میخونم، فیلم میبینم یا حتی توی جادوگران نقد میکنم، بفهمم چطوری میتونم این شخصیت لعنتیِ گیردار رو در بیارم. چیزی که در مورد شخصیتها وجود داره، اینه که هرچقدر سرسختتر و کلافهتر هم باهاشون سرشاخ شی، بیشتر از رو کردن رازها و درونیاتشون واست سر باز میزنن. درست مثل بچهها. تا وقتی به حال خودشون نذاری و بعد، زیر چشمی وقتی دارن با لگوهاشون بازی میکنن و زیر لبی حرف میزنن تماشاشون نکنی، نمیتونی درست و حسابی بفهمی تو مغزشون چی میگذره و من، خیلی وقته ذهنم رو به حال خودش نذاشتم تا از پس فکر و خیالایی که توشه، بربیاد.
به هر حال، الان شب خوبیه. میخوام برم یه لیوان چایی بریزم واسه خودم، شاید دفتر رنگآمیزیمو در بیارم و رنگ کنم و میدونین؟ آخرین چیزی که داشتم بهش فکر میکردم، این بود: «جری تنها کسیه که میدونه من وقتی ساعت شیش هفت صبح صبحونه میخورم، ساعت ده صبح حتماً باید ناهار بخورم. نه هلههوله یا میان وعده، ناهار.» و اینو فقط به خاطر اون یه سالی میدونه که از صبح تا شب توی پانسیون ور دلش بودم و همیشهی خدا ناهارش رو میخوردم.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی