خرید بک لینک


اون دفتره رو یادتونه؟ که قرار بود توش فیلما و کتابا و کارایی که میخوام امسال بکنم رو بنویسم؟ یکی از کارای توی اون لیست، برای اولین بار مسافرت تنهایی رفتن بود. بدیهتاً منظورم از برای اولین بار، فارغ از اصفهان و رامسر رفتن با مدرسه یا تورهای یه روزه و امثالهم یا حتی اقامت در خانه ی اقوام و آشنایان خانوادگی و غیره س. منظورم واقعاً یه مسافرت تنهاییه و اوف! تجربه ی معرکه ای بود. هنوز به خاطرش حالم خوبه و این هنوزی که دارم میگم، به رغم نگرانیا و فکر و خیالا و کاراییه که به محض برگشتنم به تهران بهم هجوم آورده. یه جوری تازه م. هروقتم یادش میفتم تازه میشم. میدونین من آدم مذهبی ای نیستم و شاید دقیقاً به همین خاطر، مشهد آخرین شهری بود که دوست داشتم همیشه.. ولی این تجربه ای بود که حالا از مشهد واسم یه خاطره ی معرکه مونده. نه یه خاطره ی خوب. یه خاطره ی معرکه. خاطره ی جایی که دوست داری یه بار دیگه بهش برگردی. 


داشتیم با جیمز حرف میزدیم. یه جایی اون وسط بحث غریبی تو شهر و اینا شد.. گفتم غریب بودن که به شهر نیست، به آدماست. من تو اون شهر احساس نکردم غریبم. من قبلاً هم خونه ی بقیه مونده بودم. یا شبای امتحان رفته بودم خوابگاه پیش بچه ها. یا مسافرت هایی که به خاطرشون پیش فامیل می موندیم.. هتل رو اسم نمی برم چون هتل به وضوح احساس عدم تعلق میده به آدم، منظورم جاهاییه که متعلق به آدمای آشناست. و من همیشه شب موقع خوابیدن احساس غربت دردناکی میپیچید تو دلم. یه چیزی بین نا اُمیدی و غمگین بودن و خوب بودن. یه چیزی اون وسط که انگار یه حیوون وحشی داره تو دلم تقلا میکنه هنوز، ولی میدونه که محکوم به شکسته. یه حس خیلی تلخ. همیشه از خوابگاه موندنم متنفر بودم. از خونه ی کسی جز خونه ی خودم موندن هم همینطور. خونه ی خودم تا این لحظه برای من، خونه ی مامانم اینا و خونه ی خودمه. جایی که نشونه های آشنا داره.. میدونین؟


ولی اونجا من تعلق داشتم. هممم.. نمیتونم توضیحش بدم. اشتباه نبودم. غریبه نبودم. خودم بودم. مهم بودم. نمیدونم.. مهم؟ توضیحش سخته. نه این که بچه ها مثلاً جلوم لفظ مهمون رو نیان و از این تعارفای صد من یه غاز که شما خودتون صاب خونه اید و فلان. نه. ولی یه جوری تعلق داشتم که حوصله م سر میرفت پا میشدم خونه رو جمع و جور میکردم. یا.. میدونین؟ چیزایی که انگار من مال همینجام. در واقع من با یکیشون دوست بودم، اون یکی آدمی بود که برای اولین بار تو زندگیم میدیدمش و بازم باهاش راحت بودم. بازم یه جوری خودمونی بود.. خودش بود.. اگه دلم برای آدمایی که تهران داشتم تنگ نمیشد، حس نمیکردم دلم میخواد برگردم خونه م. خونه؟ خونه همینجاست. من میتونم همیشه اینجا بمونم.. من اینجا اشتباهی نیستم. من اینجا کار اشتباهی نمیکنم یا حرف اشتباهی نمیزنم یا رفتار بدی ندارم. این چیزیه که فقط توی خونه اتفاق میفته، میدونین؟


این کاریه که خونه برای آدم میکنه. این اتفاقیه که باید جایی بیفته که بهش میگی وطن. تو بهش تعلق داری. تو اونجا اشتباه نیستی. کارات اشتباه نیستن. حرف زدنت، تفکراتت، عقایدت، رفتارت، پوششت، اشتباه نیست. تو صد در صد خودتی و عیبی نداره که خودت باشی. دیوونه و پر سر و صدا و گاهی غمگین و وحشی و عجیب غریب و واقعاً افتضاح توی تعارف کردن.. ولی این خونه ست. 


تو توی خونه ت عیبی نداره که خودت باشی.

تو به خونه ت تعلق داری.


پلاس:

وبلاگو باز کرده بودم در مورد نکسوس هنری میلر حرف بزنم، دیدی به کجا کشید؟ :|


2×پلاس:

فی الواقع میخواستم خاطرنشان کنم شارژمو تو "خونه" جا گذاشتم و الان لپ تاپ خودمو ندارم و فقدان نیم فاصله در این پست و یحتمل پست های بعدی به همین علته.


3×پلاس:

شما یه چیز جدید از اون شهر واسه من ساختید که هرگز فکرشم نمیکردم ساخته بشه. هیچی ندارم که بگم. فقط مرسی. :)


4×پلاس:

به خصوص تو مامان گلی که گرچه اینجا رو نمیخونی، ولی بابت تمام زحمتایی که کشیدی و جوشونده هایی که به خوردم دادی و حتی شلغمی که موفق شدین دوتایی بهم بخورونین، ازت ممنونم. و ببخشید که اومدم روال عادی زندگیتونو ریختم به هم دیه. به بزرگوا.. چیز.. به.. اوم.. مناعت طبع؟ یه واژه بگین که به چاقا ربط نداشته باشه؟ هممم.. به.. والا مقامی خودتون (!) ببخشید! مشکلی هم با چاقا ندارم به خدایان عصر جدید قسم! 



برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی