خرید بک لینک

مشکلی که پیش میاد، وقتی اتفاق ناخوشایندی میُفته.. که میتونه ترسناک یا غمانگیز یا هرچیزی شبیه این باشه، کنترل ذهنمو اون آرمینایی که از بیرون شبیه کوه یخه، دست میگیره. بهم میگن صرف بودنم کنارشون باعث میشه آروم شن. من اینو نمیدونم. ولی میدونم وقتی شروع میکنم حرف زدن، خیلی آزاردهندهم. ذهنم کاملاً سوییچ میکنه روی یه موجود عملگرای بسته در برابر احساسات و سؤال واقعاً دیوونهکنندهای رو از هرکسی که توی شرایط نامطلوبه، میپرسم: «من چیکار میتونم بکنم؟»


اون نمیدونه من چیکار میتونم بکنم. اون نمیدونه باید چیکار کرد. حتی وقتایی که میپرسم خب مشکل کجاست؟ ممکنه ندونه واقعاً مشکل کجاست. اگه میدونست خودش رفعش میکرد. اون حتی شاید نخواد من واقعاً کاری بکنم و شیوهی من برای رویارویی با موقعیتای اذیتکننده، واقعاً آشغاله. شاید خوب باشه که وقتی چمیدونم، نوشابه برمیگرده روی پتو، اولین کسیم که از جاش میپره و وقتی بچهها هنوز تصمیم نگرفتن باید چه واکنشی نشون بدن، دستمال کاغذی میاره، ولی خوب نیست که وقتی یه نفر داره از شرایط ناجورش میگه، من فقط بلدم بگم: «من چیکار میتونم بکنم؟» یا «مشکل کجاست؟»


میخوام بدونین.. که من میدونم. میدونم که مزخرفم و میدونم شیوهی برخوردم اعصاب خرابکُنه. میدونم حتی گاهی باعث میشم به طرف مقابلم فشار بیاد با این شیوهای که لازم دارم کارا رو انجام بدم و برم جلو و تموم کنم. میخوام بدونین که توی ذهن من، اگه یه کاری انجام بدیم و تموم شه، اون موقعیت ناخوشایند هم تموم میشه و حال آدما دوباره خوب میشه. میخوام بدونین.. که من مزخرف هستم. ولی.. خب. با نیّت بدی مزخرف نیستم. 


فقط، این همهی کاریه که ازم برمیاد.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 6:35

صفحه بندی