من مینویسم. برای هضم کردن، برای فهمیدن، برای روشن شدن، برای ابراز خوشحالی یا ناراحتی یا تخلیهی خشمم، باید بنویسم. و الانم باید بنویسم.
***
همهچی تهش درست میشه. اونطوری میشه که باید بشه و به بهترین شکلش توی مسیر قرار میگیره. میدونین من همیشه آدم امیدواری بودم. به قول دوستام، با یه عینک صورتی روی چشمام دنیا رو میدیدم. باور داشتم که تهش یه اتفاق خوبی میفته برای هرکسی. تهش یه چیز خوبی وجود داره توی این مسیر. تهش روزای روشن میرسه. اگر خوب نیستن، اگر اوضاع مرتب نیست، به خاطر اینه که یه جایی اون وسطاییم. به خاطر اینه که داستان هنوز تموم نشده و ما توی گرهها و ابهامهاش موندیم.
ولی خب، کیه که از شکست خوردن خوشش بیاد؟ کیه که خوشحال بشه وقتی ایمیلهای رد درخواستش رو میخونه؟ کیه که راحت باشه توی باختن، زمان گذاشتن برای یه چیزی که تهش هم به نتیجه نرسید و بتونه سریع نفس تازه کنه برای این که بره تو شکم دُنیا؟ من نبودم. من هیناتام. هیناتای هایکیو که یه جایی همتیمیش در موردش میگه: «اون هیچوقت تو زندگیش تسلیم نشده، نمیدونم حالا که رسیده به جایی که باید تسلیم شه، چطور میتونه باهاش رو به رو شه.» و من رسیده بودم به نقطهای که باید دست از تقلا برای رفتن میکشیدم و مسیر دیگهای رو انتخاب میکردم. باید بیخیال میشدم و قبول میکردم که در انتها، باختم. فکر میکردم اون امیدوار بودن همیشگی، اون سرسختیم و کلّهشقیم باعث میشه راحتتر باشه.. ولی برعکس بود. عادت نداشتم رها کنم چیزیو، عادت نداشتم ببازم، من هیچوقت نباخته بودم. همیشه تا آخرین لحظه جنگیدم. من معنی "نشدن" رو نفهمیدم هیچوقت و حالا باید تو مغزم فرو میرفت: وقتایی هست که نمیشه.
منم بالاخره دست از تقلا کشیدم. نفس گرفتم و گفتم باشه، باختم، ولی حالا میتونم برم یه مسیر جدید انتخاب کنم. حالا برنامههای جدید میریزم. حالا کارای جدید میکنم. حالا رهاش میکنم. و رها کردم. عیبی نداشت. من هیچوقت نمیشد که درسمو ادامه بدم و نمیشد که مکاترونیک بخونم و نمیشد که روبات درست کنم و نمیشد که چیزای جدید کشف کنم. ولی هنوزم میتونستم کارای دیگهای بکنم. میتونستم بنویسم. میتونستم برم توی کمپ پناهندگان کار کنم و میتونستم خیلی کارای دیگه بکنم. خیله خب.. من باختم. ولی این تمامِ داستانِ زندگیِ من نبود.
با کمپ پناهندگان یونان صحبت کرده بودم و قرار شد یه مصاحبه داشته باشیم سه شنبه شب. مترجم فارسی میخواستن و معلم و همکار برای بخش کودکان و اینا. پروژه رو خیلی دوست داشتم و نفس میگرفتم که مبارزات درونخانوادگی رو راه بندازم. ایمیلم رو باز کردم که ببینم هماهنگکنندهی نیروهای داوطلبیشون چی گفته. یه ایمیل از آخرین دانشگاهی که هنوز جوابمو نداده بود، دیدم. I am pleased to inform you..
داستان لبخندآوره. وقتی درس میخوندم جزو اولین دانشگاهای مورد علاقهم بود. رشتهش، همون رشتهی مورد علاقهم بود، نه مکانیک. بهترین دانشگاهی که براش اپلای کردم بود و در کمال حیرت، همه دانشگاهای پایینتر از اون درخواستم رو رد کرده بودن.. نمیدونم چرا.. نمیدونم چرا الان.. دانشگاهی که حتی نتونستم سوپروایزر پیدا کنم توش و تهش با فکر "خب حالا اپلای میکنیم تهش رد میشه دیگه." درخواستمو فرستادم. رشتهی مورد علاقهم. دانشگاه مورد علاقهم. شهر مورد علاقهم.. بدون این که حتی یه قدم از اون ایدهآلهای احمقانهی دورهی دبیرستان و دانشگاهم عقبنشینی کرده باشم. :)) "مکاترونیک". همه کلکلهام با مؤسسهها و خانواده و دوست و آشنا رو مرور کردم: «نه مکانیک نمیخوام. نه نمیخوام به زبون آلمانی درس بخونم. نه نمیخوام برم آمریکا. نه نمیخوام برم استرالیا. نه نمیخوام برم آلمان یه مدت زبان بخونم بعد دانشگاه پیدا کنم. نه نمیخوام. نه نمیخوام. فقط مکاترونیک. فقط انگلیسی.» و تهش.. فقط سایمون فریزر.. :)
وقتی خیلی خیلی باور داشته باشی، از دست دادنش، مثل از دست دادن زندگیته. مثل اینه که همهی چیزایی که هستی رو باید بذاری کنار و یه بار دیگه، از نو بنا کُنی شخصیتت رو. نا اُمیدی شاید برای آدمایی که همه زندگیشون به "من میدونمممم میمیریممممم" گذشته، آسیب خاصی نباشه، ولی کسی که همیشه اُمید داشته، زندگیشو رو روی اُمید داشتن بنا کرده، باور کرده که میشه، که تهِ داستان قشنگه، نا اُمیدی میکشدش. از بین میبردش. منطقی بودن، باور نکردن، از دست دادن ایمانش، خوردش میکنه.. و من داشتم از دستش میدادم.
ولی فکر میکنم این ارتباط یه طرفه نیست. فقط ما نیستیم که به اُمیدهامون چنگ انداختیم، یه جایی، توی یه دنیای موازی، اُمیدهامون هم به ما چنگ انداختن. لحظهی آخری که داره دستمون شُل میشه، که داریم شونههامونو بالا میندازیم، که داریم رهاشون میکنیم، یهو آبیِ اُمید خم میشه و چنگ میندازه به مُچمون و میکشدمون بالا: «هی.. کجا داری میری..؟! :) »
تو دلِ من هنوز یه هیناتا هست، یه کارما هست، یه بلکاستار هست، که نمیدونه چطور باید بیخیال شه. چطور باید رها کنه. چون باور نداره که ممکنه نشه.
منظورم اینه که.. چطور میشه که نشه، اگه من بخوام؟!
پلاس:
جری یه اصطلاحی برای من داشت همیشه. بهم میگفت: «احتمالِ تو صد در صده.» و منظورش این بود که تا حالا نشده چیزیو واقعاً بخوای و به دست نیاریش. مثل همیشه، انگار حق با جریمه. :))
2×پلاس:
میریم که ببینیم میتونیم ویزامونو از حلقشون بکشیم بیرون یا نه!
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی