دوری عزیز، مچکرم که به خانهمان آمدی و سعی کردی فوبیای عنکبوتی من را درمان کنی. در این مسیر فداکاریهای بسیار کردی - بابت گوشیت متأسفم. - صحنههای محیرالعقول دیدی - سعی کن هرگز در زندگیت به آن لحظات برنگردی و اگر برای رفاقتمان ارزش قائلی، مرورشان نکنی. - و در مضیقه قرار گرفتی. لازم است بدانی که با تمام این اوصاف پاستیلها بسیار خوشمزه بودند - اگرچه آن عنکبوتیهایشان را که پرت کردم زیر میز احتمالاً هنوز پیدا نکردهام. - و شوخطبعی تو و به خصوص عوض شدن رنگ آن دُکمههای کذایی در محاصرهی عنکبوت رژه رونده روحیهی من را بسیار تقویت کرد. اگر من ریحانه بودم، قطعاً با دیدن رنگ کلّهغازی دُکمه درجا نه تنها فوبیای عنکبوتی که هفتاد و سه نوع درد و بلای دیگرم هم درمان میشد و توی سر حسود و بدخواهم میخورد.
ولی دوست خوبم، بگذار صادق باشم، من دلم نمیخواست درمان شوم. راستش را بخواهی، در دلِ این جمله، بهش که خوب فکر میکنم، غم کودکانهای نهفته است که دلم نمیخواهد از آن دست بکشم. مثل یک جور دغدغهی کودکانه. میدانی.. توضیحش خیلی سختتر از آن است که بتوان با کلمات گفت و خیلی غیر منطقیتر از چیزی که در قاموس من بگنجد.
یادت هست که گفتم با ترسهایم منطقی مواجه میشوم؟ که از آب میترسم، ولی فکر میکنم چارهای جز شنا کردن نیست، از ارتفاع میترسیدم، ولی چارهای جز دویدن دنبال علیرضا بر بالای پشتبام بهزیستی نداشتم. از تاریکی میترسم، ولی شبها باید بالاخره چراغهای خانهم را خاموش میکردم و میخوابیدم. دوست نداشتم پرده را بزنم کنار و ببینم چیزی که در تاریکی به پنجرهی بالکن سوییتمان کوبیده شد، چه بود، ولی باید کسی این کار را میکرد و من نمیتوانستم بترسم. میدانی چه میخواهم بگویم؟ نمیشد. باید برمیگشتم، در چشمانش زُل میزدم و با آن رو به رو میشدم. چه دلم میخواست و چه نه، چه خوشحالم میکرد و چه نه، چه انتخابم بود و چه نه، باید شجاع بودم. باید با آب کنار میآمدم، با ارتفاع کنار میآمدم، با تاریکی و هر ترس عجیب و غریب دیگرم کنار میآمدم، چون.. نمیدانم. باید شجاع بودم.. میدانی؟
ولی عنکبوت، ترسِ آسودهی من است. با خیال راحت میتوانم از جایم بپرم، یخ کنم، وحشت کنم، پشت کسی پنهان شوم یا به قول خودمان، یک دلِ سیر بترسم. حق دارم که بترسم. دخترها میترسند. حتی در برابر آن هم، یادت هست که، جریان شهرکتاب؟ همکار خوشمزهای مدل فوقالعاده طبیعی بیوهی سیاه را به یکباره انداخت روی کیبُردم و من تنها سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم: «این مسخره بازیا چیه؟» و به همان آرامی، عنکبوت را سمت دیگری انداختم به کارم ادامه دادم. دوری عزیز. صادقانه بگویم، من میتوانستم. همان شنبه میتوانستم عنکبوت را کف دستم بگیرم، میتوانستم دو ثانیه، ده ثانیه، ده دقیقه بیشتر تحمل کنم، در خودم جمع شوم، منقبض شوم و در برابر وحشتهایم بایستم.
اما کودک لجبازی درونم بود که نمیخواست.
کودک لجباز غمگینی درونم بود که لبهایش را ورمیچید و نیمهبغض، میگفت: «نمیخوام مجبور باشم شجاع باشم.»
دوری عزیز.. من فقط دلم نمیخواست این یک جا را شجاع باشم. دلم میخواست جاهایی در زندگیم بترسم، جاهایی در زندگیم جیغ بزنم، از جایم بپرم.. دوری عزیزم.. من فقط دلم میخواست گاهی من هم بتوانم فرار کنم. این تمام چیزی بود که من میخواستم.
راستش را بخواهی، تنم از تمام آن انقباضهای درونی و منطقی رو به رو شدن با ترسها گرفته است، دوری عزیز.
راستش را بخواهی.. تنم از تمام شجاع بودنهایم درد میکند.
ببخش. درمانِ تو هیچ مشکلی نداشت. فقط.. کودک غمگینِ درونِ من دلش نمیخواست آخرین سنگر ترسیدن آسودهش را از دست بدهد.
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی