خرید بک لینک

میدونین، همهجا بحث تعادله. کسی که راه میره و کسی که میفته، مهم نیست کجا. روی زمین صاف یا توی یه مسیر سنگلاخ یا بندبازی که توی ارتفاع داره روی یه سیم باریک راه میره. هر مسیری ویژگیهای منحصر به فرد خودش رو داره که باید توی حفظ تعادل لحاظ شه، ولی در نهایت، همیشه بحث تعادله. برای اکثر ما، برای آدما به طور کلّی، این که نمیتونیم روی یه سیم باریک در ارتفاع سی متری قدم برداریم به معنی عدم تواناییمون در راه رفتن نیست. شاید اون کسی که استعداد آکروباتبازیش زیر خط فقره، کوهنورد شگفتانگیزی باشه و اون کسی که توی زمین سنگلاخ مث بز کوهی میره بالا، روی زمین صاف دست و پاش بپیچه به هم. مشکل از راه رفتنشون نیست. مشکل این نیست که نمیدونن برای راه رفتن باید تعادشونو حفظ کنن و نباید به اطراف شلنگتخته بندازن.

موضوع پیدا کردن اون نقطه تعادلهس.

***

میدونین با دوستام که پیش میاد در مورد مشکلاتشون توی روابطشون صحبت کنیم، من توی ذهنم سعی میکنم رابطهی خودم و "او" رو شبیهسازی کنم تا به درک درستی برسم و بتونم بهتر جوابشونو بدم یا حداقل بتونم بفهمم چرا این اتفاق افتاده و چطور میشد که نیفته. نه به این خاطر که من خودم و "او" رو توی یه رابطهی موفق میدونم. اساساً من مفهوم رابطهی موفق رو نمیفهمم. رابطهی موفق منو یاد یه قرارداد تجاری پر سود و تپل میندازه به واقع. :)) بیشتر به خاطر اینه که خب، من از طرف خودم نگاه میکنم، و میبینم توی ارتباطی هستم که راضیم میکنه. خوشحالم میکنه. دلم نمیخواد چیزیش تغییر کنه و دلم نمیخواد قطع شه. شیش هفت سالی ازش گذشته و برای یه آدم زیر-میز-بزن ـی مثل من، این مدت اندازهی یه عمره. به خودم نگاه میکنم و حس میکنم اعتماد به نفسمو. حس میکنم شادیم رو. حس میکنم تمام چیزی که این رابطه به من اضافه کرده و دنبال جوابم برای بقیه. چون تفاوت رو احساس میکنم. کمبود اون احساس اطمینان، اون قدرت درونیِ آرامشبخش رو حس میکنم و با خودم میگم چرا جور در نمیاد..؟ چون میدونین.. گاهی با افرادی قطع رابطه میکنن که هنوز دوسشون دارن و گاهی با افرادی توی رابطهن که دیگه دوسشون ندارن.. و از خودم میپرسم چرا اینطوری شده؟ چرا خوشحال نیستن؟ راضی نیستن؟ مطمئن نیستن؟

بعد فهمیدم مسئله کجاست. "نقطهی تعادل". روابطی که میدیدم به مشکل میخورن، تعادل نداشتن. نه تعادل بین عشق آتشین و نفرت. نه. تعادل بین جنگ و صلح. خط تعادلی که با این دو تا سؤال تعریف میشد: انقدر دوستت دارم که به خاطرت کوتاه بیام؟ انقدر دوستت دارم که باهات دعوا راه بندازم؟

من نگاه کردم و دیدم خیلی جاها، جواب این بوده که: «اونقدر دوستت دارم که به خاطرت کوتاه بیام؟» اونقدر دوستت دارم که به خاطرت فلان کاری که دوست نداری رو نکنم؟ اونقدر دوستت دارم که جلوی فلان کارت که نمیپسندم کوتاه بیام؟ اونقدر دوستت دارم که ناکامل بودنهات هم به نظرم محشر بیاد؟ اونقدر دوستت دارم که حکمت رو بپذیرم، حتی زمانی که حس میکنم و میدونم حق با تو نیست؟ اونقدر دوستت دارم که یه ذره از خودم بگذرم؟

و مشکل اینه که، فقط این سؤال نیست که خط تعادل رو تعیین میکنه. خیلیامون این خطو میدونیم. خیلیامون ازش تبعیت میکنیم و به خودمون میایم و میبینیم دیگه این رابطه خوشحالمون نمیکنه. دیگه اطمینان نداریم. اعتماد به نفس نداریم. یهو به خودمون میایم و میبینیم ذره ذره فردیتمون رو از دست دادیم. اون چیزی که یه روزی بودیم و آجر به آجر ساختیم و با چنگ و دندون ازش در برابر دنیای بیرون دفاع کردیم، همونطور آجر به آجر تغییر کرده. قصر شخصیتمون تبدیل شده به قلعه. کلبهی چوبیمون شده سیلوی غلّات. یهو تبدیل به چیزی شدیم که هیچ ربطی به خودمون نداره و مصداق بارز Numb لینکین پارک (علیهالرحمه) ایم.

هیچوقت فقط یه مرز نیست که میتونه آدمو توی محدودهی تعادل نگه داره. یه سؤال دیگهست، یه هنر دیگه، که اینو مطرح میکنه: «اونقدر دوستت دارم که باهات دعوا راه بندازم؟» و من اینو وقتی فهمیدم که رابطهم با "او" شکل گرفت. تا قبل از اون، تو هر رابطهای، من دختر خوب و جنگ و دعوا راه ننداز و ملیح و مؤدب و لطیفی بودم. انبوهی از خشمهای فرو خورده که وقتی میرسیدم به ته خط، شکل یه انفجار نابودگر بیرون میریخت. من هیچوقت به این فکر نمیکردم که: «من میتونم این سیستمو تا آخر عمرم ادامه بدم؟» چون اساساً مسئلهی "تا آخر عمرم" به ذهنم خطور نمیکرد. حس نمیکردم لازمه از شخصیتم، علاقهمندیهام، چیزایی که برام بینهایت مهمن دفاع کنم و به خاطرشون بجنگم یا حتی شوخی متلکواری که دوسش نداشتم رو پاسخگو باشم، چون تو قراره بدونی من کی هستم. چون تو قراره همهچیو بفهمی. تو قراره ریز به ریز خوش اومدنا و بد اومدنا و حساسیّتای منطقی و غیر منطقیم رو بدونی. چون تو قراره زوایا و خفایای شخصیت در هم پیچیده و ناخوشایند من رو کشف کنی و بعدش، قراره بهم اطمینان بدی که همهشونو دوست داری. تو قراره کودک درونم رو خوشحال کنی. منطقیِ درونم رو راضی کنی. هیولای درونم رو رام کنی. تو قراره همهچی رو بدونی و من؟ آره وحشتزدهم. آره میترسم که برگردی و فرار کنی. ولی انقدر دوستت دارم که همهی تو رو میخوام، پس همهی خودم رو ارائه میدم. انقدر دوستت دارم که باهات بجنگم تا بدترین جنبههام رو ببینی. انقدر دوستت دارم، انقدر بهم اعتماد دارم که بدونم میتونیم سر هم داد بزنیم.. میتونم وسط خونهی خالیم رو زانو بشینم و زار بزنم و تو ساکت و آروم همهشو گوش میدی.. تو ساکت و آروم همهشو قبول میکنی. هوارای عصبانی و مستأصلمو. گریههای غیر قابل کنترل و متوقف نشدنیمو. اونقدر دوستت دارم که بدونم قراره باهات از همهی این مسیرای صاف و سخت و باریک و پهن عبور کنم.

اونقدر دوستت دارم که بدونم وقتی مرزا از دو طرف هُلم میدن تا تعادلمو بهم بزنن..

تو دستمو محکم میگیری و نگهم میداری.

همهچی در مورد تعادله و وقتی به رابطه میرسیم، این یه تعادل یه نفری نیست.

"میدونم اونقدر دوستم داری که به خاطرم از یه چیزایی کوتاه بیای."

"میدونم اونقدر دوستم داری که باهام دعوا کنی."

حک شده در شنبه 18 شهریورماه سال 1396ساعت 04:56 ب.ظ به دست ِ فراری| 6 نظر|

برچسب: اونقدر,دوستت,دارم,جلوت,وایمیسم, نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 21:47

صفحه بندی