آخر مهمونی برای تعویض لباسم رفتم توی اتاق دختر صاحبخونه. یه دختر خیلی دوستداشتنی و محجوب، که از من شیش سال کوچیکتره و واقعا ازش بدم نمیاد. در موارد ضروری و مقتضی، همصحبت چندان بدی هم نیست. خوشرو و بانمک.
وارد اتاق که شدم یه لحظه، یه چیزی منو دم در نگه داشت. اولش نتونستم بفهمم چیه. اتاقش خیلی مرتب بود و حتی بهمریختگیهاش هم با سلیقه و قشنگ بودن. یه میز آرایش خیلی بزرگ رو به روی تخت و پاتختیش قرار داشت. یه قالیچهی قشنگ کف اتاق بود و یه سری کمد اینور و اونور. یه چیزی توی اتاق به نظرم درست نمیومد و وقتی یاد اتاق خواب خودم - چه خونهی خودم چه خونهی مامانماینا - افتادم، فهمیدم چی به نظرم درست نمیومد.
تو اتاق من تقریبا میشه گفت به استثنای پاتختیم، سه تا میز دیگه وجود داره. یه میز تحریر خیلی بزرگ و یه میز کوچیکتر که بغلشه و تا جایی که تقریبا خم میشه، روش کتابای درسی و غیر درسی و چکنویس و اینجور چیزاس. اون یکی میز روش یه تخته وایتبرد/گچی و یه جعبه پر از تیلهس که یه سال تولدم "او" بهم کادو داده بود. بالای اون میز، کتابای درسی و بعضاً غیر درسیمه. روی پاتختیم رادیو، خوراکی و وسایل کوچیکتره و روی رادیوم معمولاً یکی دو تا کتاب هست. روبهروی تختم یه کمده که اونم تا خرتناق باز پر کتابه و زیر تختم، روی تختم و کف اتاقم هم معمولا کتابه. این نشوندهندهی بینظمی مطلق منه البته. جری هرگز چنین کاری با کتاباش نمیکنه. ولی جری هم به عنوان یک فرد خیلی منظم، کنار تختش معمولا یکی دو تا کتاب دیده میشه و رو به روی تختش، یه میز تحریره.
من فکر نمیکنم این چیزیو ثابت کنه. من دختره رو میشناختم از اولش. نه از درس خوندن خوشش میاد، نه از کتاب خوندن و بر خلاف من که به قول مادر هیچوقت باهاش هیچجا نمیرم، مثل یه دختر خوب و وظیفهشناس که آرزوی هر مادریه، همهجا همراه مادرش میره. پای حرف مادرش میشینه و برخلاف من، خیلی با سلیقه و هنرمنده. مادرش هم چیز زیادی ازش نمیخواد. میخواد زود دخترش زود ازدواج کنه و خودشم به نظر همچین برنامهای برای زندگیش داره. با شناختی که ازش دارم، مادر فوقالعادهای میشه. چیزی که من یک در میلیون نخواهم شد.
چیزی که اینجا مطرح بود، تفاوت بود. من هیچوقت توی اتاق میز آرایش نداشتم. هیچوقت با دقت رو به روی آینه روی صندلی نَنشستم تا به خودم برسم. اگر مادر و مداومت ورزیدنش بعد از سال کنکورم نبود، محتملا من در هیئت یک گودزیلا در جامعه تردد میکردم. نه این که الان نکنم. میخوام بگم تا همینجاشم خیلی شانس آوردین و من کلیاتِ به قولِ "او" قرتیبازی هام رو وامدار مادرم. فقط.. میدونین؟
همیشه ته مهمونیها.. حتی وسطش.. همینم. یه جایی اون وسط که همه دارن جیغ میزنن و بالا پایین میپرن و بهشون خوش میگذره، من یهو از خودم میپرسم من اینجا چیکار دارم میکنم و یهو باید واقعا با خودم بجنگم که برنگردم و فرار نکنم از اونجا. یهو به خودم نگاه میکنم. به صورت مسخرهی آرایش شدهم. به لباس شیکِ سیاهِ رسمیم. به موهای سشوار کشیدهم و مچ دستِ چپم که چون ساعت مورد علاقهم رسمی نبود و مادر ازم خواسته بود درش بیارم، خالی موند و به ناخنهای لاکخوردهم. کفش پاشنهبلند لعنتی و گردنبند مسخرهای که جای بیمکس و قابآویز همیشگیم انداختم گردنم. بعد انگار یکی از اون تو وحشت میکنه. مچاله میشه. بغض میکنه و با ترس خیره میشه بهم: «تو کی هستی؟! خودِ منو برگردون!»
یه دوستطوری داشتم امشب تو اون جمع. بر خلاف من، اون در کمال فراغ بال به جای دامن تنگ و مشکی رسمی، آلاستار پاش بود و شلوار کتون و کت اسپرت تنش و موهای کوتاهش، اونو از هرجور سشوار کشیدن و تافت زدن و امثالهمی خلاص کرده بود. آدم میتونه گاهی دختر باشه و خودشو واسه یه مهمونی احمقانه شکل دلقکا نکنه. میدونین. به هر حال.. یه جایی وسط اون دیوونهبازیها، نمیدونم تو چشمام چی دید که یهو اومد جلو و زیر گوشم گفت: «ما اینجا داریم چه غلطی میکنیم؟!» و بعد، صدای خندهشو شنیدم: «طاقت بیار عزیزم. زود همهچی تموم میشه.»
کاش اونقدر بهش اعتماد داشتم که حرفشو باور کنم. راستش اگه اونقدر بهش اعتماد داشتم که حرفشو باور کنم، فقط یه چیز بهش میگفتم.
"کمک".
پلاس:
کم کم دارم فکر میکنم شاید واقعا یه چیزی در مورد من ایراد داره.. میدونین؟ یه بار یکی بهم گفت نمیدونم با این همه نفرتی که از خودت داری چطوری میخوای زندگی کنی.. منم نمیدونم. چیزای زیادی رو خراب کردم و این روزا، همین که یه اتفاق خوب میفته.. همین که میام خوشحال شم یا ذوق کنم، یهو یکی انگار میکوبه تو صورتم: «تو حق نداری خوشحال باشی.» من دوستیا و رفاقت بقیه رو خراب کردم. روزاشونو. خوشحالیاشونو. چیزایی که دوست داشتنو. خاطرات خوبشونو. حتی خوشحالیای خودمم خراب کردم. یه جوری همهچی رو نابود کردم که حالا حتی به خودم این حقو نمیدم که خوشحال باشم یا هیجانزده شم یا ذوق کنم..
همهی اینا فقط برای این که دنبال جای خودم میگشتم. همهی اینا فقط به خاطر این که یه چیزی در مورد من ایراد داره. اونقدر زیاد ایراد داره که هرکسی منو تو زندگیش راه میده بزرگترین مصیبتی میشم که تا اون لحظه تجربه کرده.
2×پلاس:
شاید به خاطر همین کارامه که آدما همهشون توی خوابهای این شبهام، دارن سرم داد میزنن.
3×پلاس:
یه چیزی بگم بین خودمون میمونه؟ من وقتی یکی سرم داد میزنه، ظاهرا بیحرکت میمونم، ولی تا ته دلم از ترس یخ میکنه.
4×پلاس:
بدترین قسمتش، اینه که از خواب هم نمیپرم. هیچوقت. هیچ شبی.
5×پلاس:
عنوان از آهنگ Demons یا My demons گروه Imagine dragons ـه.
برچسب: don't get too close it's dark inside,don get too close it dark inside meaning,don't get too close it's dark inside tumblr,
نویسنده: مهسا حبیبی