خرید بک لینک


×اگر قصد دارید کتاب سپر آذرخش دیوید گمل رو بخونید - اخطار میدم، این کتاب سال نود و سه بیست و هفت هزار تومن بود :| - این آپ رو نخونید.×


کالیوپه و آندروماک هردو شاهدختهایی هستن که برای خدمت به معبد تیرا، به اونجا میرن و اونجا، عاشق همدیگه میشن. خواهر آندروماک که قرار بود با هکتور شاهزادهی تروا ازدواج کنه میمیره و آندروماک برای این ازدواج از معبد تیرا فرا خونده میشه. بر خلاف کالیوپه که قبل از اومدنش به صومعه، مورد تجاوز پدرش واقع شده، آندروماک از مردها متنفر نیست و کالیوپه هم اینو میدونه. اون فکر میکنه آندروماک قراره خوشبخت باشه تا این که یه پیشگوی صومعه، پیشگویی میکنه آندروماک رو بین آتش میبینه و به کالیوپه لبخند میزنه: «اما تو اونجا هستی. و همه چیز رو به راهه.»


کالیوپه با شنیدن این پیشگویی، از صومعهی تیرا فرار میکنه و برای رسیدن به آندروماک به راه میفته. آخرین کسی رو که از تیرا فرار کرده بود، زنده به گور کردن، تمام خدمهی اون کشتیای که بهش پناه داده بودن رو زنده زنده سوزوندن و مردی رو که اون زن به خاطرش فرار کرده بود، گردن زدن. کالیوپه با علم به همهی اینا، فرار میکنه. وسط راه گرفتار دزدای دریایی میشه، تو چند جنگ درگیر میشه تا بالاخره به تروا میرسه. تموم طول راه به سمت اقامتگاه آندروماک، کالیوپه توی ذهنش عشقش رو میبینه که بهش میگه: «برای چی اومدی؟! برگرد به همونجایی که بودی!» و در رو به روش میبنده. ترس به قدری توی کالیوپه شدیده که حتی بدون این که بفهمه، یه جایی وسط مسیر همونطور که میلرزه، متوقف میشه.


در نهایت دقیقاً سر وقت، زمانی که آندروماک به عنوان ملکهی آیندهی تروا و همسر هکتور مورد سوء قصد قرار گرفته، بهش میرسه. کالیوپه کماندار قهاریه. همونطور که اون داره مهاجمها رو میکشه، آندروماک فرار میکنه. مهاجمها که با این مزاحم سمج رو به رو شدن، بهش تیراندازی میکنن و تیر، تو سینهی کالیوپه فرو میره. وقتی آندروماک افتان و خیزان بهش میرسه، کالیوپه به بازوش چنگ میزنه و ملتمسانه میگه: «برای تو اومدم. منو بیرون نکن! خواهش میکنم منو بیرون نکن.»


کالیوپه تمام زندگیش رو برای آندروماک داد و آخرش، در حالی که سعی میکرد نجاتش بده، کشته شد. رو به مرگ، با تیری که تو قلبشه، فقط با التماس خیره میشه به آندروماک و میگه خواهش میکنم منو بیرون نکن. لحظهی مرگش، این بزرگترین درد و وحشتیه که ذهنشو گرفته. این که آندروماک بیرونش کنه. این که آندروماک در رو روش ببنده.


دردناک بود. کتاب رو یک نفس خوندم تا رسیدم به این صحنه و بغض گلومو گرفت. "خواهش میکنم منو بیرون نکن." معصومانه. ترسزده. عاشق تا آخرین لحظه.

نتونستم ادامه بدم. حتی اگر کالیوپه خودش رو سپر بلای آندروماک میکرد، انقدر دردم نمیگرفت که از خوندن این جمله. همهی زندگیش رو گذاشت و انقدر خواستهی کمی داشت. همهی زندگیشو گذاشت و انقدر خودش رو برای آندروماک کم میدونست. انقدر.. 


خودش رو کم میدونست.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: جمعه 19 آذر 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی