با صدای بارون از خواب بیدار شدم. میدونم ساعت پنج صبحه، ولی واس کسی که دو هفتهی اخیرو فقط کابوس دیده - و از اون وحشتناکتر، پای ثابت کابوسش، عزیزترین آدمای زندگیش بودن - و فقط برای این که کمتر کابوس ببینه، کمتر خوابیده، با صدای بارون از خواب بیدار شدن یه جورایی حتی معجزهی الهی و اثباتی بر وجود قدرت برتر محسوب میشه. حداقل چیزی که میدونم یا حس میکنم، اینه که به دلیلی، امشب یه چیزی ته ذهنم آرومتره و حتی عمیقترین ترسهام هم دستشون بهم نرسیده. صدای بارون با صدای کلیدهای کیبرد قاطی شدن و از نظر من در حال حاضر، این قشنگترین موسیقی دنیاست.
یه وویس بود، قاطی چتها و گروههای تلگرام، که فکر میکنم دو سه باری گوش کردمش. من آدم مسخرهایم، اینو همه میدونن. یعنی منظورم اینه که از لحاظ ذهنی و احساسی، به چیزایی واکنش نشون میدم که برای بقیه هیچ معنی خاصی نداره یا واقعاً داستان و هدفی پشتش نبوده. اینو برای این گفتم که بگم حتی با علم به مسخره بودنِ خودمم، اولش نتونستم بفهمم چرا انقد شیفتهی یه وویس هفت ثانیهای شدم و بعد یهو فهمیدم کدوم قسمت وویس بهم انقدر چسبید: «من میدونم این این چقد دیوونگیه ولی..»
آدما فکر میکنن من خیلی بیمنطقم. فکر میکنن من دیوونهم یا بیفکرم یا به اصطلاح خارجیا Impulsive ـم. من رد نمیکنم. یعنی میدونم چیزی که حاکم به رفتارها و تصمیمهای منه، تو نود درصد موارد، اون حس درونیمه. اون حس درونی که میگه: «بیا این کارو بکنیم!» یا «بیا فلان چیزو بخریم!» یا خیلی چیزای دیگه. اما چیزی که بقیه نمیدونن و واسه منم هیچوقت پیش نیومده بود که بخوام بهشون بگم، اینه که "من میدونم این چقدر دیوونگیه ولی..!"
من میدونم بعضی کارام چقدر دیوونگیه. من میدونم یه سری از تصمیمام چطور میتونه بعداً منو به داستان بده و من میدونم واقعاً نقشه و طرح منطقی و هوشمندانهای پشت یه سری از کارا و حرفام نیست. تو بیشتر زندگیم، من میدونم این چقدر دیوونگیه.. ولی همیشه یکی هست که ته دلم میخنده و میگه "ولی بیا این کارو بکنیم." یکی ته دلم هست که نیشخند میزنه و ازم میخواد تا ته اون دیوونگی رو برم. فکر میکنم یه وقتی بود که اون دیوونهی درونم، مردد و کمرو از پشت دیوار سرک میکشید و یواشکی میگفت: «من میدونم این دیوونگیه ها..» و بعدش اون دیوونه بزرگ شد. بزرگ، محکم، قوی و.. آزاد. یکی تو دنیا بود که سرشو با تفریح کج کرده بود و نگاش میکرد که این تو و این افسار زندگی من! برو ببینم منو قراره کجا ببری! و همون موقع، همون موقعایی که خودمونم از دیدن کارایی که اون دیوونه میتونه بکنه و اتفاقایی که بعدش میافتاد شگفتزده بودیم، آروم با خودمون زمزمه میکردیم «من میدونم این چقد دیوونگیه ولی..»
زندگی بدون کارایی که میدونین چقدر دیوونگین، چه ارزشی داره..؟ :)
پلاس:
مثل پیچوندن کلاس دینامیکی که داری حذف میشی ازش و تا اون سر شهر رفتن برای برفبازی. مثل انتخاب کردن تو. مثل هفتهی آخر آذر.
اینا هیچکدوم چیزای شخصی نیستن، هرچند آدمایی که تو این خاطرات شریکن برای من فوقالعاده عزیزن. ولی فقط میخوام بدونی این دیوونگیها به خاطر آدمهای دیگه یا حتی ثابت کردن چیزی به کسی انجام نشدن..
این آدمیه که من هستم و این چیزیه که من لازم دارم برای خودم بودن باشم. "من میدونم این چقدر دیوونگیه، ولی.."
این اون آدمیه که تو بهم گفتی ازش میترسی و عزیز من.. تو نمیتونی توی این ترس دائمی زندگی کنی. تو آدمی هستی که احتیاج به اطمینان و ثبات داری و اینا، چیزایین که من هرگز نمیتونم بهت بدم.. تو مطمئنی همچین آدمی رو میخوای..؟
برچسب: من میدونم این یه کابوسه,من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو,من اینو میدونم پیشت میمونم,
نویسنده: مهسا حبیبی