دوری یه پست در مورد اینستا گذاشته بود توی وبلاگش که به نظرم جالب اومد صحبت کردن در موردش. به عنوان کسی که فیسبوک رو کلاً ول کرد به امون خدا و از اینستا یه مدت خیلی خیلی طولانی بیزار بود و با توییتر تا همین چند روز پیش آشنایی خاصی نداشت، میتونم احساس گروه وبلاگ نویس های وفادار به کلمات دنیای مجازی رو به این جاها درک کنم. وبلاگ نویس بودن از نظر من دلیل بهتر یا بدتر بودن افراد نسبت به چمیدونم توییت کنندگان (!) یا اینستا داران نمیشه - گرچه توییتریا، ملت توی اینستا رو دس میندازن و ملت توی اینستا، توییتریا رو مسخره میکنن و به نظرم هردو گروه خیلی مضحک میان - ولی من بلاگرها و وبلاگ داشتن رو ترجیح میدم. نه چون فکر میکنم اونایی که وبلاگ دارن کاراکترهای بهتری هستن، فقط چون به عنوان کسی که خودش مینویسه، توی پیدا کردن شخصیت های واقعی پشت کلمه ی پست ها و روزمرگی های وبلاگی حرفه ای ترم تا توییت های 140 کلمه ای و عکس های اینستا.
با این حال، بعد از مقاومت خیلی طولانی - همونطور که در برابر رفتن به تلگرام مقاومت کردم و جری تقریباً با کتک کاری منو کشوند اونجا و الان مطمئنم خیلی از کارش پشیمونه. :)) - رفتم اینستا و در برابر توییتر و وسوسه ی اون هم بالاخره تسلیم شدم. بعضیا اینو هم رنگی با موج فزاینده ی مهاجرت از وبلاگ و دنیای قشنگ نو میدونن، ولی دلیل من شخصاً، چه برای رفتن به اینستا چه برای رفتن به توییتر هیچکدوم از اینا نبود.
عمده ی روابط من توی دنیای مجازی شکل گرفتن. یعنی تقریباً بخوام دقیق باشم، منهای جری و اینا، من دوستی ندارم که خارج از محیط مجازی باهاش آشنا شده باشم و هم جری و هم بقیه دوستای مجازی من، بهترین راهی که برای فهمیدن حالم دارن، وبلاگم، اینستام و توییترمه. شاید من زیادی خودمو مهم میدونم براشون، ولی فکر میکنم وقتی ازشون دورم، اینستام راه مناسبیه برای این که روزمرگی هام رو ببینن. بدونن دنیای من چطوری داره میگذره. از اینجا که من هستم، دنیا چطور دیده میشه و زندگی چه شکلی به نظر میاد. فکر میکنم این یه جور قوت قلبه و باعث آرامش خاطر و کمتر نگران شدنشون میشه.
دلیل بعدی، برعکس این قضیه س. من میرم اینستا، میرم توییتر، بچه ها رو تشویق میکنم وبلاگ یا کانال داشته باشن، چون میخوام ببینم حالشون چطوره. چون معتقدم وقتی چشما رو نمیشه دید، کلمه ها، پس و پیش تایپ کردن حرفا، یه غلط نگارشی و یه تغییر توی مدل تایپ همیشگی، بهتر از هرچیز دیگه ای دست طرف مقابلو رو میکنه. تو یا میتونی خیره بشی تو چشمای یه نفر و بهش بگی میدونم داری مزخرف میگی. باهام حرف بزن. یا میتونی کلمه هاشو نگاه کنی و کلمه ها، فارغ از پیامی که نگارنده میخواد بفرسته، بهت میگن یه چیزی مشکل داره. یا همه چی مرتبه.
جدا از اون، من توییتر و اینستای آدمایی که برام مهمن رو میخونم، چون دوست دارم بیشتر بشناسمشون. وقتی ازم دورن، دلم میخواد با دیدن عکساشون، فکر کنم خب، من این صحنه رو دیدم. پس منم اونجا بودم. منم کنارش بودم و یه قسمت از زندگیشم. دلم میخواد بدونم زندگیشون داره چطور میگذره؟ اگه میره دانشگاه، دانشگاهش چه شکلیه. اگه داره درس میخونه، شب امتحانش چطوری میگذره. اگه چیزی خوشحالش میکنه، اون چیه. من میشینم به تماشای زندگیا. به تماشای زاویه دیدآ. این دلیلیه که دوربین رو آدم میگیره جلوی چشمش. که نشون بده: «ببین؟ از اینجا که منم، زندگی اینطوری دیده میشه.»
برای همین، شبکه های مجازی آدما رو دنبال میکنم. توییتر آدمایی که برام مهمن رو تا ته میخونم. اینستاشونو تا ته نگاه میکنم. این به این معنی نیست که اونا نویسنده های خفن، عکاس های بی نظیر یا دارای زندگی های هیجان انگیزناک مخوفی هستن. این به این معنیه که اون آدما برای من مهمن. زندگیشون. زاویه دیدشون. هرچیزی که توی ذهنشونه و هرچیزی که توی میدان دیدشونه.
و فکر میکنم همین دلایل کافی هستن.
پلاس:
این اینترنت.. این اینترنت لعنتی.
چه آدمای محشری رو پیدا کردم من اینجا.. :)
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی