بازیگر حقیقیش! - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
ویدیوی دخترکی رو توی توییتر دیدم که خودمم مجدد ریتوییت کردم و کلی هم موجب خنده شد. خانمی که میگفت من زیباترین دختر دنیام و داشت آموزش میداد چطور بخندیم که خط خنده نیفته رو صورتمون و رازهای زیباییش رو به اشتراک میذاشت و بگذریم که خود همین ویدیو چندین هزار سال خط خنده اضافه کرد به صورتِ من شخصاً. ح
"او"ها شاید توییکس نباشن، ولی.. - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
تو دنیا دو مدل بغض وجود داره: اونایی که میتونی با یه توییکس یا اسنیکرز قورتشون بدی و اونایی که نمیتونی. ولی میدونی، مهمترین قسمت قضیه اینه که بتونی تشخیص بدی بغضی که داری، از کدوم مدله. اونی که میتونی با یه توییکس قورتش بدی یا نه. چون اگه از اون مدلی نباشه که بشه با توییکس قورتش بدی و بعد ندونی
از مجموعه داستانهای نوشته نشده - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
مامان همیشه گُم میشد. اینو حتی من که خنگترین بچه بین پنج تا بچه بودم هم میدونستم. همهمون میدونستیم وقتی با مامان میریم بیرون، خیلی فرق داره با وقتایی که با بابا میریم بیرون. بابا همیشه آروم و خونسرد بود و همهچیز رو میدونست. این که از جایی که هستیم، مغازهی شکلاتفروشی محبوب مامان کدوم وره ی
اصلاً همه دلخوشیهای دنیا میمانند بلاتکلیف - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
از این بیسکویتهای فالی خریدهام. از همانها که بینشان خیلی شکلات دارد و خوشمزهاند و آدم حالش یک جور خوبی میشود موقع گاز زدنشان. همانهایی که روی هرکدام یک نقاشی کشیدهاند احتمالاً با شکلاتی چیزی، و هرکدام از نقاشیها یک معنی دارد. بعد باید تُرکی بدانی تا روی
یه وقتایی تو لازم داری شلّیک کنی، ولی لازم هم داری طرف مقابلت نامیرا باشه. - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
کیکبوکسینگ برای من مثل رقصه. با این تفاوت که رقصیه که من توش شبیه پرچمِ ایران توی طوفان به نظر نمیرسم. شاید برای همین انقدر عاشقشم و موقع فایتهامون توی باشگاه، انقدر انرژیم فوران میکنه. نه. بذارید صادق باشم. توی فایت من وحشی میشم و خیلی برام سخته که خودمو
و مرّبای تمشکی که تنها برای من درست شده است. - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 21:12
طول میکشد که کتری جوش بیاید. اول با یک کتاب زیر بغل میروم سمت آشپزخانه و بعد یخ میزنم و برمیگردم به اتاقم که بالاپوش خاکستری را بپیچم دور خودم. آدمها فکر میکنند افسردهم و "او" هم از رنگهای تیره خوشش نمیآید، ولی من عاشق خاکستری و ترکیبِ سیاه و سفید در لباسهای رسمی و ترکیب سیاه و قرمزم. یک ج
Planning for the Next Chapter - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 7:16
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
پست موقتاً ثابت - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 21:25
تا وقتی رو وبلاگم رمز بذارم - به عبارتی تا وقتی رمز رو به دست همه اونایی که میخوان برسونم - پستامو رمزدار میکنم با همون رمزی که برای وبلاگ بهتون دادم!
مرز باریکِ تعادل - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 21:25
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
رونوشت به همتیمی - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 21:25
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
سکانس برگشتن به بازیش - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:09
من فکر میکنم میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال. شایدم چون اخیراً هایکیو میبینم این به ذهنم رسیده، ولی همین الان که تیمشون یه امتیاز گروهی گرفت و من ذوق کردم، متوجه شدم اون چیزی که تو ذهنمه رو میشه اسمشو گذاشت یه تیمِ والیبال.داشتم فکر میکردم هر آدمی توی خودش چند تا آدم/شخصیت/وجه یا هرچی داره. Inside ...
دوستداشتنیترینهای دوستنداشتنی - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 4:09
داشتم به این فکر میکردم چقد عجیبه که همهچیزایی که خیلی دوسشون دارم، یه روزی با تکرار جملهی "ازش خوشم نمیاد" توی مغزم شروع شدن."او" از «فک کردی کی هستی؟» و «حالیت میکنم» و «ازش متنفرم» شروع شد. جری از «خدایا تو غیر قابل تحملترین آدمی هستی که میشناسم» شروع شد. انیمهی سولایتر از «چه گرافیک مسخره و رو ا...
Do you trust my judgment? Do you trust my feelings..؟ - تاریخ: 1395/12/15 ساعت: 11:43
شروع کردن و توضیح دادن بعضی انیمهها خیلی سخته و یکی از دلایلی که من معمولاً سختمه خلاصهی انیمه بدم و فقط میتونم در موردشون حرف بزنم، همینه. به هر حال، اخیراً انیمهی نوراگامی رو دیدم که جالب بود. یک سری قوانینش رو باید توضیح بدم تا برسم به چیزی که خودم میخوام بگم. داستان اینه که خدایان هرکدوم برای مب...
گربهبودگیهای درون - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 20:52
این مدت داشتم فکر میکردم که اگه آدما رو به دو دستهی سگسانان و گربهسانان بخوایم تقسیم بندی کنیم - مشخصاً انسانها خیلی گوناگونتر و متفاوتتر از اینن که بخوان به دو دسته تقسیمبندی شن، صرفاً داشتم فک میکردم - من تو دستهی گربهسانان جا میگیرم. شاید هم چون دو سالی میشه که هماتاقیم یه گربهی بداخلاق و بیاعصاب...
بازیگر مادرخواندهش - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 20:52
من این مدت که نت نداشتم - و به هر حال هنوزم نت ندارم ولیکن دانشگاها با احدی اعم از نتدار و بینت شوخی نداشته و بنده به لطایف الحیلی خودم رو به اینترنت رسوندم بالاخره - در مورد چیزای زیادی میخواستم آپ کنم و حرف بزنم و مُنا به قول خودش و مونا به قول بقیه و "مادر" -با چشمهای ستارهای - به قول من، یکی از ...
افسانهی جعبهی جادویی - تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 18:23
تو زندگی لحظههایی وجود دارن که باید متوقف شن. نه این که خیلی خوش بگذره توشون یا هرچیزی شبیه اون. لحظههایی که منطق داستان حکم میکنه متوقف شن، چون توشون جادو جریان داره. بدون قید و شرط. بدون تبصره و تخیل. جادوی مطلقه. شگفتی مطلق.امروز، اون لحظهای که با "او" نشسته بودیم کف اتاق و من شگفتزده، داشتم دسته...
این. واقعاً. نهایت. تلاش. منه. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
داشتم تو وبلاگى که تازه بهش برخوردم میگشتم که رسیدم به این پست و خب این پست دقیقاً منم. احتمالاً وقتى دبیرستانى بودم والدین من امید داشتند با رسیدن به بیست و اَندى سالگى مث گراز از روى فامیل رد شم تا ظرفا رو بشورم ولى واقعیت اینه که من تنها حالتى که توش شستن ظرفا رو دوست دارم، وقتیه که هندزفرى تو گو...
خدایان، خدایان رو میفهمند.. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
یه اتاقه با یه میزتحریر، جلوی یه پنجره. روی میزتحریر، یه ماشین تحریره و یه گلدون. احتمالاً البته همیشه توی کشوش پر دفترچه یادداشت و خودکار و مداد و کاغذه. روی میز هم باید بهم ریخته باشه. مثل کف اتاق. کف اتاق هم پر از کتاباییه که به عنوان منابعم ازشون استفاده میکنم. بسته به موقعیت، دارم کتابهای شطرنج...
دلم حقیقتاً برای روزمرگیهای دانشگاه تنگ شده.. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
حقیقتش رو بخواید، دورنمایِ آیندهم نه تنها غمانگیز، که وحشتانگیزه. من یکشنبه امتحان GRE دارم که در نوع خودش واقعاً ترسناکه. از اونور دانشگاها دارن ایمیل میزنن که اگه میخوای یه غلطی بکنی، سریعتر یه غلطی بکن چون داریم به ددلاین نزدیک میشیم و این در شرایطیه که من هنوز موفق به پیدا کردن سوپروایزر نشدم. ا...
There's no other god..! - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
از همون لحظهی اولی که جبر و احتمال رو دیدم عاشقش شدم. احتمالاً تنها دلیلی که از بین تمام رشتههای تجربی، تا این حد شیفتهی ژنتیک بودم هم همین بود. جایی که بچهها گیر میکردن چرا و چطور و از کجا میفهمی، من جوابا رو جلو چشمم میدیدم. وقتی باید تمرینها رو تحویل میدادیم و مشخصاً باید راه حل مینوشتیم، همیشه ع...

برچسب‌های مرتبط

دعا کنیم بیاید | why are you being so nice to me | why are you being so nice to me breakfast club | why are you being so nice to me because you re letting me | من میدونم این یه کابوسه | من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو | من اینو میدونم پیشت میمونم | don't get too close it's dark inside | don get too close it dark inside meaning | don't get too close it's dark inside tumblr