نحوهی برخورد، فکر کردی کی هستی؟ - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
من واقعاً نمیدونم ملت چه مرگشونه دیگه. یه جوی راه افتاده با حس و حال مسخره کردن جماعتی که افراد بنا به صلاحدید خودشون، "عنتلکت" تشخیص میدن. از روشهای تشخیصشون هم تا جایی که من فهمیدم، آدمایی هستن که کتاب میخونن، به چیزایی مثل حقوق زنان یا برابری یا فقر و غیره اهمیت مین، سعی میکنن از زندگیشون لذت ببر...
آرتمیس فاول؟ شرلوک؟ ایزایا؟ کارما؟ - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
یه دیالوگ تو این مایهها بود مال فیلم پارانویا، که برای این که یادت بمونه کی هستی، باید یادت باشه که قهرمانت کیه.یه وقتایی که خیلی اعصابم خورده، یا پریشونم، یا آمادهی داد زدن و گریه کردن و شکستن وسایلم، یه نفر با یه صدای سرد و آشنا توی ذهنم میگه: «sentement is irrelevant.» مطمئن نیستم مال کدوم یکی از...
Stars.. are only visible in darkness.. :) - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
من دارم بیست و چهار ساله میشم.نمیدونم جملهی بالا به نظر شما چطوری میاد، ولی به نظر خودم با لحنِ "من سرطان دارم." یا "من دارم میمیرم"ـی چیزی گفته شد. خب راستش اونقدرا هم احساس بدبختی و نا اُمیدی نمیکنم. یعنی واقعاً فکر نمیکنم این بیست و چهار ساله شدن چیز فاجعهباری چیزی باشه. ولی خب بیاید صادق باشیم.....
کوچکهای بزرگ، بزرگهای کوچک×6 / رونوشت به تو - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
who cares.. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
فک میکنم دلیل افسردگی بعد از تولد و حتی روز تولد رو میفهمم. یعنی یه جورایی، حداقل من، یه مدت طولانی با ذوق و شوق منتظر تولدت میمونی، فکر میکنی قراره چقد معرکه باشه و دنیا منفجر شه و اینا، بعد هیچی عوض نمیشه. هیچی خوب نمیشه. هیچی بهتر نمیشه. بعد با خودت فک میکنی خب واقعاً What's the point و به نظرم ا...
از جمله حقوق بشر: گاهی ضعیف بودن - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 16:38
ولی بدترین قسمت ماجرا، وقتیه که احساس افسردگی و نا اُمیدی و غمگینبودگی میکنی، ولی حقشو نداری. منظورم اینه که آدما میان ازت میپرسن چرا، میخوان باهاشون حرف بزنی و میخوان کمکت کنن، ولی تو جوابی نداری براشون. تو صرفاً آدم غمگین و نا اُمیدی هستی که میخوای برای ماههای طولانی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی و با ...
رونوشت به محافظم.. - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
من کاپیتان بودم. یادمه سر کلاس در مورد یه چیزی رأیگیری کردیم و من نظر همه بچهها رو پرسیدم و کسی اعتراضی نکرد. بنابراین یه روال جدیدی برای انجام کارامون انتخاب کردیم. یادم نیست داستان چی بود. سؤال پرسیدنای سر کلاس؟ برنامهی هفتگی؟ رفع اشکالهای گروهیمون؟ اصلاً یادم نیست. فقط یادمه مسئولیت کلاس یه جورای...
بیاید دعا کنیم هر سهتاشون ییییهو بیفتن بخوابن! - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
من الان خیلی خوابم میاد فکر کنم. دقیقاً مطمئن نیستم البته. ولی خب این مسئلهی مهمی نیست. مسئلهی مهمتر اینه که ما وسط هالیم و من نمیتونم وسط هال بگیرم بخوابم. من به طور کلی هیچ وسطی نمیتونم بخوابم. وسط دو نفر. وسط هال. وسط خونه. هرجایی که احتمال بدم در صورت حملهی زامبیا ممکنه از هر طرف مورد هجوم قرار ...
تمام خوبهای ساده و معمولی.. :) - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
من چیزهای ساده و معمولی رو دوست دارم. بودن کنار آدمهایی که دوسشون دارم، توی روزمرههاشون. بودن سر کلاس دانشگاهشون. قدم زدن باهاشون تا مغازه برای خرید خونه. کنارشون بودن وقتی دارن درس میخونن. شنیدن توضیحشون در مورد این که درسشون چی هست و چی میگه و فردا اصلاً چه امتحانی دارن. حرف زدنهای ساده در مورد چی...
در نهایت هم اوصیکم به دیدن فیلمهای آسا باترفیلد! - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
هوف.من فوقالعاده آدم خودخواهیم. تکیه کلام شازده هرجا که میرفتیم و هرکار که میخواستیم بکنیم و حتی هرکار که میخواستم بکنم این بود که «لطفاً خودتو تو دردسر ننداز.» و من الان که فکر میکنم، میبینم آره. من همیشه اونی بودم که خودم رو تو دردسر مینداختم، چون فکر میکردم اگه من توی دردسر بیفتم، بقیه واسشون مشک...
تو به پریها اعتقاد داری بچه..؟ - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
یادم نیست مال چند سال پیشه که کتاب کنسرتویی به یاد یک فرشته رو خوندم. مال اریک امانوئل اشمیت. داستان دو تا رفیق بود که یه سری داستانها واسشون اتفاق میفته و بعد از سالها میرسن به هم. یه جایی، نویسنده حرف قشنگی میزنه. در مورد این که وقتی حادثهای برای انسان رخ میده، این انتخاب خودشه که چطور با اون واقع...
ولى لبخند تو که خلاصه ى خوبى ها هست.. :) - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
ولی من یک روز داستانمان را اینطور تعریف میکنم "او" جان. که هوا سرد بود. که شهر کثیف بود. که غصه داشتیم گهگاه و نگرانی و کابوسهای شبانه که خواب را میگرفت از چشمهایمان. که ترس داشتیم و آینده مثل آسمان تهران، پر از دود و محو و نامعلوم.ولی روزی روزگاری دست من را گرفته بودی که برسانیم خانه و در دست دیگرم...
رونوشت به گندمزار. رونوشت به دریمکچر. - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
So are you being nice to me..؟ - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
خیلی وقت پیشتر، شاید حدود یک سال پیش، سارای برگشت بهم گفت: «فهموندن دوست داشتنت به تو یه پروسهی طولانی و زجرآوره.» و راستش رو بخواین، اون موقع نه تنها حق داشت، بلکه "طولانی" و "زجرآور" دقیقاً کلماتی نبودند که حق مطلب رو ادا کنن. این که کسی منو به این باور برسونه که طرف منو دوست داره یا برام ارزش قائ...
که آرزو میکردی اونجا گُم شی.. - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
نمیدونم چرا وایسادم جلوی کتابخونهی مامان اینا و شروع کردم تماشای کتابای پادشاهم و مادر. شیطان صفتان. شازده کوچولو. بردهی رقصان. ماجراجوی کوچک. لکلکها بر بام. مجموعهی هدایت. پرندهی خارزار. شور زندگی. اووه.. چقدر کتاب.. چقدر کتاب قدیمی و چقدر کتابای جدید. تمام کتابای احمد محمود. همسایهها. کتابهای عزیز...
به صداقت بیریای کلمات سادهت قسم.. :) - تاریخ: 1395/10/21 ساعت: 9:55
میدانید، "او"ی من، بر خلاف خودم، اصلاً کلمهباز نیست. ندرتاً حرف میزند و آن وقتهایی هم که به حرف میآید، راحتترین و کوتاهترین کلمات را استفاده میکند. با معیارهای امروزی راستش را بخواهید، نه روشنفکر حساب میشود نه از آن مرد رومانتیکهاییست که مثل پروانه دور و بر زنش بچرخد و حسادت هرکسی را برانگیزد. اصول ...
سکانس اینستاگرام ـش - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 5:15
دوری یه پست در مورد اینستا گذاشته بود توی وبلاگش که به نظرم جالب اومد صحبت کردن در موردش. به عنوان کسی که فیسبوک رو کلاً ول کرد به امون خدا و از اینستا یه مدت خیلی خیلی طولانی بیزار بود و با توییتر تا همین چند روز پیش آشنایی خاصی نداشت، میتونم احساس گروه وبلاگ نویس های وفادار به کلمات دنیای مجازی رو...
"من میدونم این دیوونگیه ولی..!" - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 5:15
با صدای بارون از خواب بیدار شدم. میدونم ساعت پنج صبحه، ولی واس کسی که دو هفتهی اخیرو فقط کابوس دیده - و از اون وحشتناکتر، پای ثابت کابوسش، عزیزترین آدمای زندگیش بودن - و فقط برای این که کمتر کابوس ببینه، کمتر خوابیده، با صدای بارون از خواب بیدار شدن یه جورایی حتی معجزهی الهی و اثباتی بر وجود قدرت بر...
انقدر خودش رو برای عشق کم میدونست.. - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 5:14
×اگر قصد دارید کتاب سپر آذرخش دیوید گمل رو بخونید - اخطار میدم، این کتاب سال نود و سه بیست و هفت هزار تومن بود :| - این آپ رو نخونید.×کالیوپه و آندروماک هردو شاهدختهایی هستن که برای خدمت به معبد تیرا، به اونجا میرن و اونجا، عاشق همدیگه میشن. خواهر آندروماک که قرار بود با هکتور شاهزادهی تروا ازدواج ک...
Don't get too close. It's dark inside.. - تاریخ: 1395/9/19 ساعت: 5:14
آخر مهمونی برای تعویض لباسم رفتم توی اتاق دختر صاحبخونه. یه دختر خیلی دوستداشتنی و محجوب، که از من شیش سال کوچیکتره و واقعا ازش بدم نمیاد. در موارد ضروری و مقتضی، همصحبت چندان بدی هم نیست. خوشرو و بانمک.وارد اتاق که شدم یه لحظه، یه چیزی منو دم در نگه داشت. اولش نتونستم بفهمم چیه. اتاقش خیلی مرتب بود...

برچسب‌های مرتبط

دعا کنیم بیاید | why are you being so nice to me | why are you being so nice to me breakfast club | why are you being so nice to me because you re letting me | من میدونم این یه کابوسه | من میدونم این جدایی میسوزونه دلمو | من اینو میدونم پیشت میمونم | don't get too close it's dark inside | don get too close it dark inside meaning | don't get too close it's dark inside tumblr